تاثیر آموزش کنترل پرخاشگری والدین- قسمت 3

خلقی بیش از سایر کودکان باعث بروز مشکلات تربیتی شده و در نتیجه مشکلات رفتاری و ناسازگاری بیشتری را ایجاد می کنند(میکس، 2004). بعضی از ویژگی های کودکان باعث می شود که مراقب بدون دریافت آموزش و یا حمایت، به سختی بتواند با کودک تعامل مناسب برقرار کند. بعضی نوزادان و یا کودکان به کرات حالات آشفته، خلق منفی همراه گریه، سرو صدا، اصرار بر جلب توجه، ایجاد صداهای نامطلوب را نشان می دهند(گیمپل وهالند، 2003). کریستوفر و مورتوت(2001) دریافته اند که کودکانی که به تولد خلق و خو مشکل دارند، به احتمال بسیار به اختلال نافرمانی در سنین پایین مبتلا خواهند شد. برای اینکه والد بتواند به خوبی با کودک تعامل برقرار کند باید او را به صورت یکسان منحصر به فرد با تمام نقاط ضعف و قدرت بپذیرد و به او احترام بگذارد. والدینی که خود را با خلق و خوی کودک تطبیق می دهند، بهتر می توانند با کودک تعامل یابند(واتسون[26]، 2003).

2-2-8-2 خلق و خوی والدین

می توان خلق و خوی والدین را به دو دسته تقسیم کرد: الف- بینش والدین نسبت به کودک ب- روش فرزندپروری

الف: در مورد بینش والدین نسبت به کودک یک مطالعه تاریخی توسط اسکالز[27](1999) صورت گرفته است. در این مطالعه مطرح شده است که در قرن شانزدهم به کودک به عنوان یک فرد مضر و لجوج که عامل اصلی تباهی بشر است نگاه می شد و به همین علت روش های فرزندپروری استبدادی بود. در طول قرن هفدهم یک تصور جدید نسبت به کودک به کودک به عمل آمد. جان لاک کودک را به عنوان یک لوح سفید تصور کرده است به این معنی که کودک یک فرد خنثی است و می تواند توسط تجارب متفاوت شکل بگیرد و رشد کند. جان لاک معتقد بود که والدین می توانند کودکانشان را با استفاده از اصول رفتاری مانند تکرار، تقلید، پاداش و تنبیه رشد دهند. او بر استفاده از پاداش بیشتر از استفاده از تنبیه تاکید داشت. در طول قرن هجدهم نظریه روسو مطرح شد. روسو با این مطلب که کودک لوح سفیدی است که محیط آن را شکل می دهد مخالف بود. روسو کودکان را وحشیان نجیب نامبرده است که طبیعتاً دارای اخلاق هستند. روسو برای کودکان مانند سایر افراد حقوقی را مطرح کرده است و معتقد است کودکان به طور ذاتی دارای حس اخلاقی هستند که توسط بزرگترها منع می شوند.پس از روسو، واتسون رفتارگرای قرن بیستم نظریاتی را مطرح کرده است. واتسون به والدین پیشنهاد می کند که با استفاده از تقویت، احتمال وقوع رفتارهای اجتماعی را  در کودک خود افزایش دهند. نهضت درک کودک به عنوان یک انسان واقعی بعد از سال 1950 برحق بودن اقتدار والدین را مورد بحث قرار داده است. این نهضت معتقد است که والدین با منع کردن کودک مانع به فعلیت درامدن استعدادهای ذاتی کودک و در نتیجه ایجاد نوروز در کودک می شود.

ب: روش فرزند پروری: در بین فاکتورهای موثر در ایجاد و رشد اختلال نافرمانی و رفتارهای غیر اجتماعی در کودک، روش تربیت والدین بیشترین پژوهش را داشته است رفتار والدین می تواند یک عامل پیش گویی کننده اختلالات رفتاری در کودک باشد. فاکتورهای خانوادگی مانند نظارت ضعیف و انضباط سخت در بروز اختلال نافرمانی موثر است. لوبز[28](1998) گزارش کرده است که از تولد تا سن 3-4 سالگی یک دوره بحرانی در گسترش مشکلات رفتاری اجتماعی است (باری، 2001). سه حالت یا روش فرزند پروری برای والدین مطرح شده است.

الف- حالت مستبد: والدینی که همیشه قوانین سفت و سخت دارند. کودکان در هیچ تصمیمی شرکت داده نمی شوند و همیشه در حال اجرای دستورات هستند، تصمیم گیرنده نهایی والدین هستند. بعضی کودکان که در خانواده های مستبد بزرگ می شوند ممکن است سطوح بالایی از تجاوز یا نشانه های دیگری از خروج از کنترل را نشان دهند (استر نبرگ و همکاران، 1994 به نقل از اسکالز، 1999)

ب- سهل گیر: در این خانواده ها، هر آنچه را کودک بخواهد مسلم فرض شده و تصمیماتی که کودک می گیرد مورد توجه و تایید والدین است. قوانین انضباطی بسیار کمی استفاده شده و به نظر می رسد والدین نمی خواهند با اعمال تصمیم در زندگی کودک دخالت کنند.

ج-  دموکرات: این والدین بهترین نتایج را در طولانی مدت کسب می کنند. کودکان قسمتی از انتخاب و تصمیم گیری هستند و این در حالی است که آنها یاد می گیرند به عواقب امر توجه کنند، در این خانواده ها مرزها مشخص و تعیین شده هستند. کودکان در چنین خانواده هایی دارای خود پنداره بالاتر و استقلال بیشتر هستند و به احتمال بسیار درخواست والدین را انجام می دهند(لتمن[29]، 1990 به نقل از اسکالز، 1999). اختلالات رفتاری از جمله اختلالات نافرمانی مقابله ای بیشتر در خانواده های مستبد شکل می گیرد. طبق ملاک های APA(انجمن روانپزشکی آمریکا) اختلال نافرمانی درکودکانی که والدین آنها تنبیه کننده ، طرد کننده و غیر قابل انعطاف هستند بسیار رایج است. والدین تنبیه کننده احتمالاً کودکانشان را دلسرد، گیج و تحقیر می کنند و باعث بدرفتاری کودک می شوند. والدین طرد کننده رفتارهای مثبت کودک را تقویت نمی کنند و به احتمال زیاد به رفتارهای منفی او توجه می کنند (بارکلی، 1997). والدینی که به طور تصادفی رفتار نافرمان را در کودکشان تقویت می کنند احتمال اینکه اختلال نافرمانی در آینده بروز کند را افزایش می دهند. در یک پژوهش در مورد رابطه روشهای فرزندپروری و اختلالات رفتاری در کودکان، استورمشک(2000) دریافت که روش انضباطی تنبیهی با افزایش رفتارهای نافرمانی مرتبط است در حالی که والدین گرم و مهربان به احتمال کمتر فرزندان دارای علائم اختلال نافرمانی خواهند داشت. نتایج یک مطالعه طولی از پیشرفت اختلال نافرمانی همراه با اختلال نقص توجه- بیش فعالی نشان داد که روش های منفی تربیت فرزند علائم اختلال نافرمانی بعد از چهار سال درکودک ایجاد می کند. (آگوست و هکتنر، 1999 به نقل از مایرز[30]، 2006) . میزان قابل توجه ای از پژوهش ها بر روش والدین و رفتارهای نافرمانی و غیر اجتماعی در کودکی و نوجوانی توسط پترسون و همکارانش در مرکز آموزشی اورگان گردآوری شده است. یافته های او به گسترش تئوری یادگیری تعاملی- اجتماعی منجر شده است.در این روش اشاره شده است که تعاملات تنبیهی و اجباری بین والد و کودک نقش مهمی را در ایجاد نافرمانی، پرخاشگری و رفتارهای ضد اجتماعی در کودک و نوجوان ایفا می کند در این مدل طرح شده است که تقویت رفتارهای نامناسب کودک یک ویژگی بارز خانواده هایی با کودکان دارای علائم اختلال نافرمانی و اختلال سلوک می باشد(اسکالز، 1999).

مشکلات روانی والدین: والدینی که خود پرخاشگر و دارای علائم اختلالات رفتاری مانند اختلال سلوک هستند به احتمال بیشتر فرزندانی با اختلال نافرمانی مقابله ای خواهند داشت. با توجه به اینکه اختلال سلوک در والدین می تواند اختلال نافرمانی در کودکان را پیش بینی کند، خود نیز می تواند کانون ضروری مداخله و درمان باشد. اشکال دیگر آسیب شناسی والدین مانند سوء مصرف مواد و افسردگی نیز با سرپیچی و نافرمانی کودک ارتباط دارد(هامیلتن و آرماندو[31]،2008). بعضی از شیوه های تربیت فرزند مانند تعامل های خانوادگی قهرآمیز می تواند زمینه ساز پیدایش اختلال نافرمانی مقابله ای باشد. چندین روش فرزندپروری وجود داراد که کودکان دارای اختلال نافرمانی را از دیگران متمایز می سازد. برای مثال پترسون(1976) مطرح کرده است که والدین این کودکان به تقویت رفتار مقابله ای و خاموش سازی و یا تنبیه رفتارهای اجتماعی مثبت گرایش دارند. همچنین تحقیقات نشان داده اند که آنها بیشتر از سایر افراد نسبت به کودکانشان انتقاد می کنند. این والدین بیشتر به کودکانشان دستور می دهند بدون آنکه اجازه عمل به دستورات را به او بدهند. بیشتر این دستورات، توقعاتی است مبنی بر بازداری رفتارهای مشخص و اغلب حالت تهدید آمیز وآزار دهنده، خصمانه و تحقیر آمیز دارد(راینیکه و همکاران، 1379 ترجمه علاقه بند راد و فرهی). در برخی مواقع رفتارهای مقابله ای ناشی از شیوه انضباطی متناقضی است که از ترس  و اضطراب والدین درباره تحمیل محدودیت ها یا مجوزها نشأت می گیرد(هامیلتن و آرماندو، 2008). تولان(1991) مطرح می کند والدین این کودکان خود در کودکی مورد بد رفتاری یا غفلت قرار گرفته اند. در کل می توان خاطرنشان ساخت که رفتارهای مقابله ای در کودکان با رفتارهای انتقاد گرانه، تهدیدآمیز، ناهماهنگ و تنبیهی والدین رابطه دارد. سومین ویژگی که برای والدین کودکان دارای علائم اختلال نافرمانی مطرح شده است، اختلافات و مشکلات زناشویی است. شواهد حاکی از آن است که اختلافات زناشویی با ایجاد اختلال نافرمانی مقابله ای در کودکان مرتبط است. این رابطه هنگامی که اختلاف آشکار باشد نیرومندتر از زمانی است که اختلاف پنهانی باشد. در ضمن رابطه در میان پسران نسبت به دختران چشم گیرتر است. در درمان اختلال نافرمانی مقابله ای باید به این امر نیز توجه کرد و در صورت لزوم درمان را بر آن متمرکز ساخت با توجه به مطالب ذکر شده برای درمان اختلال نافرمانی باید زیربنای شناختی رفتار والدین را ارزیابی  و درمان را طبق آن تدوین کرد. تعدادی از روش های فرزندپروری به عقاید و باورهای والدین برمی گردد که این باورها بدون شک به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم بر رفتار کودکان تاثیر می گذارد. خانواده زیرساختهای شناختی اجتماعی کودکان را فراهم می کند و بر تداوم یک رفتار و یا تغییر آن مخصوصاً در کودکان خردسال موثر است.گاهی سه عامل همزمان باهم وجود دارد و مطمئناً تاثیرات و عواقب وخیم تری را به دنبال خواهد داشت. تغییر باورهای والدین هم برای اصلاح رفتار والدین و هم برای تغییر شناخت های والدین از کودک اهمیت دارد. مداخله در این کودکان می تواند رفتارهای منفی کودک را با تغییر شرایط محیطی و کمک به والدین جهت تغییر شناخت و درون سازی شناخت مثبت بهبود بخشد (راینیکه و همکاران، 1379 ترجمه علاقه بند راد و فرهی)

2-2-8-3 عوامل فشارزا

برخی مطالعات نشان داده اند که بین فشارهای بیرونی و درونی و رفتار والدین با مشکلات رفتاری کودک و تعاملات والد- کودک ارتباط وجو دارد(کازدین و واتیلی، 2003). عوامل فشارزا از قبیل تک والد بودن، عدم کفایت مالی، تعارضات زناشویی و فشار آورهای درونی مانند اضطراب و افسردگی و نیز مشقت بزرگ کردن کودک با مشکلات رفتاری برعواطف و رفتار والدین ،تعامل والد- کودک وانتظارات والدین از کودک تاثیر می گذارد. واهلر و دوماس گزارش کرده اند وجود عوامل فشارزا با کم شدن توجه والدین به کودک همراه است و تجربه کردن چندین منبع فشار در طول زمان منجر به شکل گیری روان بنه منفی از انچه در رفتار کودک طبیعی است، می شود و همین امر اسناد بالایی از توجه منفی به کودک ، سرزنش خود هنگامی که کودک کاری را انجام نمی دهد و احساس عصبانیت و شکست را به دنبال دارد(کاستین ولیچت 2004). وجود فشارهای اضافی در چنین خانواده هایی باعث می شود والدین بی کفایت بوده و منجر به آزار و اذیت کودک می شود(روس[32] 1998 به نقل از لاوین و لبایلی و گایز[33]، 2008). یکی از عواملی که با ایجاد اختلال نافرمانی رابطه دارد اختلافات زناشویی است. این رابطه هنگامی که اختلاف آشکار باشد نیرومندتر از زمانی است که اختلاف پنهانی باشد. درضمن رابطه در میان پسران چشمگیرتر است نسبت به دختران، در چنین خانواده هایی والدین از کودک به عنوان طعمه ای برای تنبیه یا تحت نفوذ درآوردن همسر خود استفاده می کنند. کودک یا نوجوانی که مواجهه با تعارضات دائمی خانواده خسته شده و به ستوه آمده است ممکن است دچار خیال پردازی شده و دست به تلاشهایی بزند تا به این وسیله یا والدین را از هم جدا کند یا اینکه باعث پیوند آنها شود. این رفتارها گاهی به صورت اختلال رفتاری از جمله اختلال نافرمانی مقابله ای و گاهی به شکل اختلاف بین نوجوان و والدین جلوه گر می شود(مایرز، 2006). یکی دیگر از عوامل فشارزا افسردگی والدین است که با ایجاد اختلال نافرمانی رابطه دارد(APA، 2000 به نقل از باری، 2001). کامینگ[34](1994) در پژوهش خود دریافته است که افسردگی والدین در توانایی آنها تاثیر می گذارد مانند اینکه مادران افسرده به احتمال زیاد از روشهای تربیتی ناسازگارانه استفاده می کنند. فریک (1993) دریافته است که افسردگی والدین با اختلالات رفتاری آشفته مرتبط است. وبستر- استراتون نشان داده اند که افسردگی منفی زناشویی در مادران و استرس زندگی در پدران اختلالات بیرونی را در دختران پیشگویی می کند اما این در مورد پسران صدق نمی کند. آنها معتقدند که وضعیت روحی و روانی والدین بر دختران بیش از پسران تاثیر می گذارد چون دختران وقت بیشتری را در خانه می گذرانند. ماوس[35](1995) دریافت که رفتارهای پرخاش گری در پسران با پدران آزاردهنده بیشتر از پسران گروه کنترل بوده است. کودکانی که در محیط های پر استرس به دنیا آمده و زندگی می کنند به احتمال بسیار به اختلال نافرمانی مبتلا خواهند شد. این کودکان به علت عدم احساس امنیت در خانه به سمت گروه های مخرب در بیرون از منزل کشیده می شوند (هیلستید[36]، 2003). بارکلی(1997) ناسازگاری والدین، طلاق، فقدان حمایت از والدین، مشقت مالی و نقصان سلامت را عوامل موثر برایجاد و رشد این اختلال دانسته است. این فاکتورها ممکن است باعث شود والدین توانایی عاطفی مناسب را نداشته باشند و همین امر موجب نزاع بیشتر بین والدین و کودکانشان شود و سهمی در ایجاد رفتارهای منفی در کودک داشته باشد. او نیز اشاره کرده است که والدین بیمار، بی تجربه، بدون اراده، بی اعتنا، نافرمان، افسرده، مطرود، دارای خلق و خوی منفی به احتمال بسیار کودکان نافرمان و پرخاشگر خواهند داشت. اندرسون(1989 به نقل از باری، 2001) نشان داده که دعوای زیاد بین والدین با مشکلات رفتاری بیشتر در کودکان مرتبط است.

2-2-8-4 نحوه مدیریت رفتار

پترسون(1976) مطرح کرده است که والدین کودکان دارای علائم اختلال نافرمانی به تقویت رفتار مقابله ای و خاموش سازی و یا تنبیه رفتارهای اجتماعی مثبت گرایش دارند. تحقیقات نشان داده اند که آنه بیش از سایر افراد نسبت به کودکانشان انتقاد می کنند. این والدین به کودکانشان بیشتر دستور می دهند، سوال می کنند و دستورات آنها بیشتر به حال اهانت است. در چنین خانواده هایی کودک از طریق داد وفریاد، لجبازی و گریه کردنبه اهداف مورد نظر خو نائل می شود و به این ترتیب این رفتارها در او شکل گرفته و تقویت می شود(پتی و مایک[37]، 2008)

2-2-9 ویژگی های کودکان دارای علائم اختلال نافرمانی مقابله ای

کودکان دارای علائم اختلال نافرمانی مقابله ای ارتباطات نامتعادلی با والدین، همسالان و معلمین دارند. در مقیاس سازگاری اجتماعی، 2 انحراف معیار از حد نرمال پایین تر هستند، البته آسیب اجتماعی بیشتر از کودکان دارای علائم اختلال دو قطبی، افسردگی ماژور و اختلالات اضطراب چندگانه است.در مقایسه با اختلال نافرمانی مقابله ای تنها اختلال سلوک واختلال تحولی پیشرونده تفاوت قابل ملاحضه ای در سازگاری اجتماعی نشان نداده اند (اسکولوز و تریون، 2007). تئوری های اخیر تصور کرده اند که کودکان با اختلال نافرمانی کمبودهایی را در یک مهارت مجزا دارا می باشند که به رفتار نافرمانی منجر می شود. از قرار معلوم کودک ناشایست که پاسخ به تقاضای والدین را رد می کند ممکن است فاقد مهارت های عاطفی و شناختی مورد نیاز برای انجام تقاضای بزرگترها باشد. اینکه کودک دیگران را بخاطر رفتار بد خود مقصر دانسته و سرزنش می کند ممکن است نشان دهنده نقص هایی در مهارت های شناختی اجرایی باشد. توانایی حافظه، مدیریت تغییر رفتار و سازماندهی مهارت حل مسأله، توانایی کودک برای انجام دستورات بزرگترها را تعیین می کند. چنین کمبودهایی اگر با عوامل دیگر مانند تعامل نادرست والد-کودک ترکیب شود می تواند اختلال نافرمانی را ایجاد کند(واتسون، 2003)

2-2-9-1 ویژگی های رفتاری در خانه

کودکان لجباز در برابر دستورات از خود مقاومت نشان می دهند و نارضایتی خود را از عملی که حتی ممکن است مورد علاقه شان باشد اعلام می دارند. خواسته های خود را با بهانه گیری و گریه مطرح کرده و می کوشند آنرا به هر طریقی که ممکن است به دست آورند. گاهی در برابر دستورات والدین راه مسخرگی را در پیش گرفته و در رابطه با امر و نهیشان سرکش می شوند. گاهی لجبازی در خوردن و خوابیدن است، جسارت به میهمان و میزبان است. حتی ممکن است با گرسنگی و ناراحتی بخوابند ولی تسلیم رای و نظر دیگران نشوند. (قائمی، 1366)

2-2-9-2 ویژگی رفتاری در مدرسه

به طور آشکارا با هرچه معلم برای آن ارزش قائل است، مخالفت می ورزند. اگر معلم از آنها چیزی بخواهد، یا آن را انجام نمی دهند یا بسیار آهسته و تفریحی تا به بقیه بچه ها نشان دهند که نظر معلم مهم نیست. در هنگام انجام این تکالیف خاص ممکن است به انجام تکالیف دیگر بپردازند. تذکرات معلم را در مورد نحوه انجام تکالیف نادیده می گیرند. معمولی ترین روش مقاومت آنها در کلاس عبارت است از انجام ندادن تکالیف(نایئنیان و بیابانگرد، 1377)

2-2-9-3 ویژگی شناختی

این کودکان در مدرسه پیشرفت خوبی ندارند. کاوال و والکر[38](1999 به نقل از گیمپل وهالند، 2003) مطرح کرده اند که ناتوانی انجام تکالیف در مدرسه نمی تواند به فاکتورهای جسمی، حسی و هوشی نسبت داده شود. اجرای ضعیف تحصیلی همچنین باعث محدویت در روابط بین فردی رضایت بخش و ایجاد افسردگی می شود.(کان، 2004). اتگینز وامسی کی[39] (1996) بیان کرده اند که کمبودهای تحصیلی ممکن است از درجه بالایی از رفتارهای منفی ناشی شود که باعث می شود دانش

دیدگاهتان را بنویسید

Close Menu