منبع پایان نامه ارشد با موضوع احساس غربت، ناصر خسرو، اخوان ثالث

ي است. اما وقتي يادآوري خاطرات براي شخص به حدّي برسد که او را نسبت به واقعيت موجود بدبين کند ، شخص احساس نوستالژي و دلتنگي مي کند. اين همان حالت رواني است که خاطره شناسان آن را “تراکم خاطره”1 مي نامند. طيف ديگر اين حالت کمبود خاطره است که روان پزشکان آن را “فراموشي”2 مي گويند. خاطره يادآوري گذشته است و عمدتاً مفهوم فردي و شخصي دارد. بر اين اساس خاطره به دو نوع : خاطره ي فردي و خاطره ي جمعي تقسيم مي شود.
1-5-3- خاطره ي فردي
ري (Ray) در مقاله اي با عنوان (خاطره ، فراموشي و نوستالژيا در خانواده درماني ) حس دلتنگي را مهم ترين عامل تحولات و ارتباطات خانوادگي مي داند.( p 82 ،1996 ،Ray)
خاطره و ياد کليه ي حوادث گذشته که در زندگي ادبا پيش آمده ، به شکل بارز در آثار آن ها منعکس شده است. برخي از اين پيشامدها به گونه اي است که شاعر تماماً در فضاي آن زمان به سر مي برد. براي کسي که در جواني يا پس از آن ، از زندگي چندان لذتي نمي برد ، خاطره ي روزهاي کودکي و بازي هاي آن لذت بخش است.
نيمايوشيج در يادداشتي با عنوان “روزهاي بچگي” چنين مي نويسد : “چه روزهاي خوشي است ! هرگز فراموش نمي کنم روزهاي بچگي را که به سرعت مي گذشت. خيالات گوناگون از هر طرف مرا احاطه داشت و به تندي برق در من مي گشتند. هر خيالي مرا به کار مخصوصي مايل مي ساخت… خيالات بچگانه ، خيالات مقدسي است. شقاوت و خطاکاري در باطن آن ها راه ندارد.” ( طاهباز ، 1380 : 193)
فروغ نيز از لحظه هاي شاد و بي خيال کودکي ، با اشتياق ياد کرده است. فروغ در شعر “آن روزها رفتند” از دوران نوجواني و در آستانه ي جواني با حسرت ياد مي کند : اما در آخرين شعرش از جواني هم در مي گذرد و به هفت سالگي مي رسد :
اي هفت سالگي/
اي لحظه هاي شگفت عزيمت/
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت./
بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن/
ميان ما و پرنده/
ميان ما و نسيم/شکست…/
( فرخ زاد ، 1378 : 14)
سهراب نيز ، از دوران کودکي به ” صفي از نور و عروسک” تعبير مي کند :
زندگي چيزي بود ، مثل يک بارش عيد ، يک چنار پر سار/
زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسک بود/
يک بغل آزادي بود./
( سپهري ، 1375 : 176-175)
عشق و زندگي عاشقانه و سفرهايي که به نوعي در زندگي فرد تأثير گذاشته ، همه خاطرات فردي است که تکرار آن ها به خاطر نارضايتي از وضع موجود است.و منجر به ايجاد حس دلتنگي مي گردد.
2-5-3-خاطره ي جمعي
“موريس هالبواکس “1 جامعه شناسي فرانسوي در کتابي با عنوان “خاطره ي جمعي” به گونه اي عميق به مفهوم خاطره ي جمعي توجه مي کند و جنبه هاي مختلف آن را بر مي شمارد. وي اين واقعيت را يادآور مي شود که با وجود شخصي بودن خاطره ، آن را با ديگران تقسيم مي کنيم. خاطره اي که به اشتراک گذاشته مي شود ، مقامي اجتماعي مي يابد. اگر من نوعي مي توانم خاطراتم را بازگو کنم به اين دليل است که بازگو کردن يک عمل اجتماعي است.عملي اجتماعي که آناً خاطره ي يکي را به خاطره ي ديگري متصل مي سازد و چيزي را سبب مي شود که مي توان آن را تبادل خاطره ناميد.(شريفيان ، 1386 : 57 )
بنابراين عمل بازگو کردن ، اولين حلقه ي ارتباطي ميان خاطره ي فردي و جمعي است. نشانه هاي ديگري نيز از خاطره به عنوان ” مايملک جمعي” وجود دارد. مثلا اکثر خاطرات ، خاطراتي شخصي نيستند، بخشي از اين خاطرات را از ديگران شنيده ايم و يا در خانواده فراگرفته ايم. اين خاطره ها به حکايت تاريخي جامعه اي تعلق دارند که فرد عضوي از آن است. از آن جا که تعداد زيادي از انسان ها در خاطره ي جمعي مشترکند ، حس همدردي بيشتري را ايجاد مي کند.(همان)
احساس دلتنگي و نوستالژي ممکن است نسبت به فرهنگ و اجتماعي در گذشته باشد. مثلاً ايران باستان، صدر اسلام و … ، اين دلتنگي نسبت به سنت يا گذشته ، زماني به وجود مي آيد که تغييرات فرهنگي ، اجتماعي و سياسي عميقي در يک جامعه شکل گرفته باشد. .(همان: 58 )
3-5-3- خاطره ي جمعي شاعر
يکي از جنبه هاي خاطره جمعي ، گذشته ي دور ، روزگار باستاني و حتّي اساطيري هر قومي است و در هر نسلي هنرمنداني هستند که عهد باستان را برتر از روزگار خود مي دانند و زندگي سنتي را به زندگي جديد ترجيح مي دهند. مثلاً برخي از مردم عصر رنسانس دلتنگي قرون وسطي را داشتند و شاعران عصر مسعود دلتنگ بخشش هاي عصر محمودند.و يا کساني بوده و هستند که از پيشرفت صنعت و تکنولوژي ابراز بيزاري کرده اند و ذهنيت خود را با زندگي سنتي و با سادگي آن زمان مشغول و مشعوف ساخته اند.
يکي از شاعراني که در باب خاطره ي جمعي ايران باستان حسّاسيت خاصي دارد مهدي اخوان ثالث (م.اميد) است. بازگشت اخوان ثالث پيش از آن که به کودکي و به آغاز زندگي باشد تا خود را از مرگ دور کند ، به گذشته ي تاريخي وسيع تري است. بازگشت به عهد باستان ، به دوران قهرمانان جاودان و اسطوره هاي ناميرا : رستم و زال و زرتشت و مزدک و به خصوص به “اسطوره هاي بازگشت” مانند : سوشيانت و بهرام ورجاوند. اخوان ثالث در ” آخر شاهنامه” حکايت از رؤياي شاعري مي کند که دوره ي زرين تاريخ قوم را به يادآورده ، خود را در آن ملکوت گمشده مي بيند :
اين شکسته چنگ بي قانون/
رام چنگ چنگي شوريده رنگ پير / …./
خويش را در بارگاه پر فروغ مهر/
طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت/
با پريزادي چمان سرمست/
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب مي بيند.
(اخوان، 1369 : 79)
شاعر در ادامه به گذشته ي درخشان باستاني اشاره مي کند که امپراتوري ايران کرّ و فرّي داشت :
ما فاتحان قلعه هاي فخر تاريخيم/
شاهدان شهرهاي شوکت هر قرن/
ما/
يادگار عصمت غمگين اعصاريم.
(همان : 83)
به طور کلي فضاي حاکم بر اين شعر ، نوميدي و درهم ريختگي ارزش هاست که شاعر آن را به صورت شخصي و واقعي به تصوير مي کشد. شاعر و آوازخوان قوم ، چنگي شکسته دارد و قصه ي غمگين غربت سر مي دهد. در نتيجه مي توان گفت که شکست جنبش ملي 28 مرداد 1332 باعث شده که شاعر به گذشته ي باستاني و تاريخي ايران برگردد و بدين گونه با پناه بردن به گذشته ي افتخارآميز ، دردهاي خود را تسکين بخشد. در واقع بازگشت به گذشته ي پر افتخار ، نوعي اسطوره ي نجات براي شاعر است ؛ او مي خواهد با اين اسطوره سازي که “ما فاتحان قلعه هاي فخر تاريخيم و يا راويان قصه هاي شاد و شيرينيم” از موقعيت اجتماعي و سياسي عصر خود و هم نسلانش سخن گويد.فريدون مشيري نيز در شعر “خروش فردوسي” با بهره گيري از داستان هاي شاه نامه به زنده سازي اسطوره هاي ايران مي پردازد و اين گونه مي سرايد :
دلم براي فريدون و کاوه پر مي زد/
حکايت ضحاک/
هميشه مايه ي بيزاري و ملالم بود…/
چه روزها و چه شب ها در آسمان و زمين/
نگاه من همه دنبال تير “آرش” بود./
( مشيري،1380 : 1130)
4-5-3- نوستالژي دوري از وطن(غم غربت)
توربر (هزار و نهصد و نود و نه)1 مفهوم غم غربت را درماندگي يا اختلالي مي داند که به وسيله ي جدايي مورد انتظار يا واقعي از محيط خانه و زندگي ايجاد مي شود.(1999; p 88 ،Thurber ) با اين حال تعاريف علمي و دقيق تر در مورد احساس غربت تنها در بيست سال اخير ارائه شده است. براي مثال ، فيشر و هود (1987-1988) احساس غربت را حالت هيجاني ، انگيزشي و شناختي پيچيده مي داند که حاکي از غمگيني ، تمايل به بازگشت به خانه و درماندگي ناشي از تفکر درباره ي خانه است. اصطلاح احساس غربت ، واکنش هايي را شامل مي شود که جدايي افراد مورد علاقه و مکان هاي آشنا را در بر مي گيرد. (آرچر ، 1998 : 407) دونز نيز نشان داده است که فراوان ترين تعاريف درباره ي احساس غربت ، اشاره به از دست دادن يا آرزوي در خانه بودن ، و از دست دادن اعضاي خانواده و احساس تنهايي و غمگيني است.
تيبورگ2 احساس غربت را يک حالت رواني و عادي براي انسان مي داند که با خلق افسرده ، شکايت جسماني و نشخوار فکري3 درباره ي خانه و آرزوي بازگشت به خانه و محيط آشنا مشخص مي شود.احساس غربت مفاهيم مشابهي مانند : اضطراب جدايي ، غم4 و اندوه و افسردگي5 دارد. در نتيجه مي توان دلايل احساس غربت را چنين برشمرد :
-جدايي از محيط خانه و زندگي فرد
-تغيير مکان دائمي انسان ، از دست دادن اعضاي خانواده ، مشکلات ناسازگاري و احساس تنهايي.
-از دست دادن اعضاي خانواده ، مشکلات سازگاري ، احساس تنهايي
اما آن چه که در پيدايش احساس غربت در انسان نقش اساسي دارد و اغلب روان شناسان نيز بر اين باورند همان جدايي از محيط خانه (وطن) است.(tiburg’ 1997 ‘ p 802)
نشستن در غربت ، دوري از دوستان و همزبانان و همدلان موجب مي گردد که انسان هر روزه و به طور متناوب به گذشته ي خود بازگردد تا شايد بتواند کمبودهاي روحي و فکري خود را جبران نمايد. غم غربت و دلتنگي ميهن در افرادي که از وطن خود به دوردست مهاجرت کرده اند ، بسيار شديد است. در زمينه ي ارتباط نوستالژي و مهاجرت ، بيليلي1 و آماتولي2 در مقاله ي “نوستالژي ، مهاجرت و خاطره ي جمعي” توضيح مي دهند که چگونه نوستالژي با پديده ي مهاجرت ارتباط دارد. آنان متذکر مي شوند که نبايد اين حس را به سطح فردي تنزّل دهيم.بلکه اين حس در “حالت جمعي”3 هم کارکرد دارد.(همان : 106) در حوزه ي ادبيات کلاسيک ما ، ناصر خسرو قوي ترين قصايد نوستالژيک را سروده است :
آزرده کـرد کــژدم غـربت جگـر مرا گـويي زبون نيافت ز گيتي مگر مرا
در حال خويشتن چو همي ژرف بنگرم صفرا همي برآيد از اندوه به سر مرا
گر بر قياس فضل بگشتي مدار چـرخ جـز بر مقرّ مــاه نبـودي مقـرّ مرا
(ناصر خسرو ، 1386 : 11)
فصل چهارم :
نوستالژي در اشعار پروين اعتصامي
1-4-نوستالژي فردي در اشعار پروين اعتصامي
1-1-4- غم ناشي از ستمگري فلک
قدماي شعرا به مسأله ي تأثير فلک و انجم آن و سعد بودن و نحس بودن آن ها اشاره هاي فراوان کرده اند و به نوعي مقصّر همه ي بدبختي هاي بشر را فلک دانسته اند. ناصر خسرو بسان شاعر جبري گرا، به قهر و سلطه ي ستارگان آسمان بر سرنوشت بشر اشاره کرده است و آنان را همکاران و معاونان قضا و قدرالهي دانسته ، هرچند نام ظاهري آن ها ستاره است. اين همکاري و معاونت ستارگان و فلک با قضا و قدر باعث شده تا انبوه دشنام ها و ناسزاها به سوي آن ها روان شود و حال آن که همه مي دانند فاعل حقيقي خداوند است اما هيچ کس جرأت مؤاخذه و باز خواست از خداوند را ندارد.
شايد اين مقدار انديشه ي بدبيني نسبت به روزگار ، دهر يا فلک ناشي از جو حاکم بر روزگار پروين است که ريشه ي همه ي اميدها را براي نيل به يک جامعه ي مطلوب و آرماني و يا دست کم جامعه ي متعادل و بدون ظلم و بيداد را در دل ها به يأس و نااميدي مبدل ساخته است و پروين نيز متأثر از همين روحيه است.او به کينه توزي و ستم دهر و روزگار ( گردون) اشاره مي کند و مي گويد :
آئين کينه توزي گيتي کهن نشد پرورد گر يکي دگري را بکشت زار
(اعتصامي ، 1384 : 330 )
يا :
پروين ستم نمي کند ار باغبان دهر گل را چراست عزّت و خار از چه روست خوار
( همان : 331 )
ره و رسم گردون دل آزردن است شکفته شدن بهر پژمردن است
“اشک گردان”
اشک طرف ديده را گرديد و رفت اوفتــاد آهــسته و غــلتيد و رفـت
بــر سپــهر تيــره هــستي دمي چون ستــاره روشني بخشـيد و رفت
گرچه درياي وجودش جــان بود

دیدگاهتان را بنویسید

Close Menu