منبع پایان نامه ارشد با موضوع احساس غربت، انقلاب مشروطه، شاعران معاصر

غــم تنــهايي و مهجوري و حيراني من
گل و ريحان کدامــين چــمنت بنمــودند که شکستي قفس ، اي مـرغ گلستاني من
من که قــدر گــهر پاک تـو مي دانــستم ز چــه مـفقـود شدي اي گهر کاني من
من که آبِ تو ز سرچشــمة دل مــي دادم آب و رنگت چه شد ، اي لالة نعماني من
من يکي مرغ غزلخــوان تو بودم چـه فـتاد کـــه دگر گوش نداري به نواخواني من
گنج خود خوانديم و رفتي و بگــذاشتي ام اي عــجب بعد تو با کيست نگهباني من
(اعتصامي، 1384 : 261-260 )
4-1-4- غم غربت و اسيري
احساس غربت يکي از مؤلفه هاي آن نحوه زيستي است که اخلاق در متن آن امکان و معنا پيدا مي کند. احساس غربت وقتي به انسان دست مي دهد که او نسبت به پديده ها و امور جاري عدم سنخيت داشته باشد. ” اين چنين انساني مضطر مي شود يعني ناگزير از عمل و نيازمند به اخلاق مي شود ، اين عمل هر چه باشد فراسوي نيک و بدست ، عملي اخلاقي است : اخلاقي بودن در انديشه ي عارف يعني در مسير هدايت بودن و هدايت هماهنگ و همنوا با تقدير است که از طريق کشف تقدير حاصل مي آيد. انسان وقتي خود را در جهاني بيابد که از جنس و سنخ خود اوست ، با آن جهان احساس بيگانگي و ناآشنايي نمي کند و حس غربت روحش را نمي آزارد و با طيب خاطر خود را به دست روابط جاري و حاکم بر آن خواهد سپرد. و چنين فردي خود را ناگزير از عمل و نيازمند اخلاق هم نمي بيند. (معين زاده ، 1384 : 30-27)
پروين اعتصامي از آن جايي که به مانند ديگر عرفا ميان خود و اين دنياي فاني هيچ سنخيت و وجه اشتراکي نمي يابد ، احساس غربت مي کند.در درون اين احساس اوست که اخلاق مبتني بر عرفان وي پرورده مي شود و مي گويد گفتني است که غربت ، يعني نبودن در جايي که آدمي در اصل متعلق به آن جاست. دو دسته در جهان مادي احساس غربت نمي کنند : يک دسته آناني هستند که خود از جنس ماده اند و جنبه ي لاهوتي و معنوي وجودشان از بين رفته و دسته ي دوم کساني هستند که همه ي ظرفيت هاي مادي جهان را پيموده اند و به گونه اي که در همين جهان هم ، در جهاني ملکوتي غير قائم به ماده مي زيند.
بلــبلي گـفت بـه کنــج قــفـسي که : چنــين روز مــرا باور نيـــست
آخر اين فتنـه سـيه کـاري کيـست گر که کار فلک اخــضــر نيـــست
آن چــنان سـخت ببسـتند ايـن در که تو گويي که قفـس را در نيـــست
قفسم گر زر و سيـم است چه فـرق کـه مـرا ديده بـه سيــم و زر نيـست
باغبانش ز چــه در زنــدان کــرد بلــبل شــيفته يغــمــاگـر نيـسـت
همـه بر چــهره ي گـل مي نگـرند نگـهي در خـور اين کيفــر نيســت
که به سـوي چــمنم خـواهـد برد؟ کـس بجـز بخت بــدم رهـبر نيسـت
ديـده بر بام قفس بــايـد دوخــت دگــر امــروز گـل و عبــهر نيسـت
سـوختم اين هـمه از محنــت و باز ايــن تن سـوخـته خاکســتر نيسـت
طوطيي از قفــس ديگــر گــفت چـــه توان کــرد ره ديگــر نيســت
بس که تلخ است گرفتـاري و صـبر دل مــا را هــــوس شکّــر نيــست
چـو گل و لاله نخــواهـد مــاندن سـيرگاهي ز قـفــس خــوشتر نيسـت
دل مفرســاي به ســوداي مــحال کـه اگــر دل نبـــود، دلــبر نــيست
در و بام قفــسـت زريــن اســت صيد را بـهــتر ازيــن زيــور نيسـت
زخم من صحن قفس خــونين کرد همچو من پاي تو از خون ، تـر نيـست
تــو شکيبا شـو و پــندار چــنان کــه به جـز برگ گلـت بستر نيـست
گـه بلندي است، زمـانــي پستــي هـر کـس اي دوسـت بلنداختر نيست
همـه فـرمان قــضــا بـايـد بـرد نيــست يـک ذره کـه فرمـانبر نيست
چه هوس ها به سر افــتــاد مــرا کــه تبه گشـت و يکي در سر نيست
چه غـم ار بال و پرم ريختــه شـد دگـرم حـاجـت بـال و پـر نيســت
چمن ار نيست قفس خودچمن است بــه خيال است، به ديدن گر نـيست
چه تفاوت کـندت گــر يـک روز خــون دل هست و گل احمر نيست
چـرخ نيلوفــريت ســايه فکــند اگــرت سايه ز نــيلوفــر نيــست
(اعتصامي،1384: 193)
پروين در اين قطعه مي خواهد به مخاطب خود گوشزد کند که وي و همنوعانش در قفس طبيعت زنداني شده اند و مسبّب زنداني شدن آن ها هم فلک نيلگون مي باشد. فلک درِ اين قفس را آن چنان محکم بسته که اين در با قفس يکي شده تا جايي که زنداني گمان مي کند ، اين قفس مطلقاً درب و راه خروجي اي ندارد. اين قفس همان سجنِ دنياست (=زندان دنياست) که در روايات معصومين به آن اشاره رفته است و پيامبر اکرم(ص) فرموده اند : دنيا زندان مؤمن و بهشت کافر است.1 منظور حافظ هم از زندان سکندر همين زندان طبيعت و دنيا بوده است که فرموده :
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم
(حافظ،1378 : 88)
مولوي راهکار خروج از اين زندان را که براي صاحبش غم و غربت پيوسته مي افزايد ، در چند بيت موجز بيان کرده است :
بميريد بميريد درين عشق بميريد درين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد بميريد وزين مرگ مترسيد کز اين خــاک بــرآييد سموات بگيريد
يکي تيشه بگيريد پي حفرة زندان چــو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد
(مولوي،1391 : 290)
زر و سيم قفس اشاره به زيور و زينت هايي است که فلک از دنيا و تعلقات آن در نظر آدميان مي آرايد و فلک ازين نظر کارکردي شيطاني دارد و آدميان متوجّه نيستند که اين زينت ها در حقيقت غل و زنجير است و مانع دست يافتنِ آن ها به شادي و سرور حقيقي و دائمي.
2-4- نوستالژي اجتماعي
1-2-4- غم و رنج تهيدستي و فقر توده هاي محروم (=مردم انديشي)
انديشيدن به مردم و حکايت کردن از زندگي آنان از ويژگي هاي برجسته ي شعر معاصر ، از جمله پروين اعتصامي است که بي شک منفک از تحولات اجتماعي و سياسي نبوده است.انقلاب مشروطه ، اگر نه در عمل ، دست کم در نظر و نگرش مردم نسبت به بسياري از مسائل جامعه تغييراتي به وجود آورد. يکي از اين تغييرات ، تغيير و دگرگوني در موقعيت و جايگاه اجتماعي مردم بود که پيش از اين نقش مؤثر آنان در بسياري از تحولات اجتماعي جوامع ديگر به اثبات رسيده بود. به اعتبار تأثر تحولات ادبي از تحولات اجتماعي ، ديدگاه شاعران نيز نسبت به مردم دگرگون شد. اشعار و آثار بسيار در اين دوره آفريده شد که وجه مشترک همه ي آن ها ، مردم انديشي بود. (شمس لنگرودي ،1381 ، ج1 ، ص 37 ؛ پورچافي، جريان هاي شعري معاصر فارسي از کودتا (1332) تا انقلاب (1357) ، ص 24)
آن چه اين نگرش و گرايش را برجسته و قابل تأمل مي کند ، کم و کيف پردازش آن از سوي شاعران معاصر است. به ويژه اين که در طول تاريخ ادبيات فارسي ، چنين پديده اي با اين کم و کيف ، سابقه نداشت. ” به همين دليل از شعر اين دوره ، ديگر نه به عنوان پديده اي تجملي و منحصر به گروه هاي محدود حاکم يا برگزيدگان فکري ، بلکه همچون امري عمومي و متعلق به گروه هاي وسيع جامعه بايد سخن گفت که به جاي ارتباط مستقيم با دربار و گروه هاي با نفوذ اجتماع ، از طريق مطبوعات متعدد و رنگارنگ و با محتواي سياسي و انقلابي مورد علاقه ي همگان ، مخاطبان خود را در گوشه و کنار شهرستان ها و حتي روستاهاي کشور سراغ مي گرفت.” (ياحقي ، 1382 : 14) زيرا با برقراري نظام مشروطه ، اين اراده ي مردم بود که مي بايست بر کشور حکومت مي کرد ، نه اراده ي شاه و گماشتگان او که پيش از اين جايي براي حضور مردم باقي نگذاشته بود. (آرين پور ، 1372، ج2 ، صص 508-505) از همين روي بسياري از شاعرا معاصر به مردم روي آوردند و در متن جامعه با آنان همگام شده ، از آنان سخن گفتند و طبعاً در اين وضعيت تازه ، نه شاعران و نه مخاطبان ، آن فضاي رسمي را که پيشتر بر روابط شاعران و مخاطبان آنان سايه انداخته بود ، بر نمي تافتند. حساسيت نقش مردم و اهميت موقعيت آنان در تحولات اجتماعي ، سبب شده بود که شاعران نسبت به مردم و رفتارهاي آنان حساس شوند و بسته به موقعيت آنان موضع گيري هاي متفاوت داشته باشند.
پروين اعتصامي از زواياي گوناگون به مردم نگريسته است در واقع يکي از موضوعات برجسته ي شعر او “مردم” است. “عواطف بشر دوستانه و حمايت از مردم محروم و يتيمان و سالخوردگان و ستمديدگان از درون جان او جوشيده ، به همين دليل شعر او سرشار از صميميت و صداقت است و رنگي ويژه از طبع و ذوق وي دارد. ” (يوسفي ، 1369 : 414) علاقه و اهتمام به مردم ، باعث شده است که شاعر زندگي طبقات محروم جامعه را از زواياي گوناگون مورد بررسي و تأمل قرار دهد. آن چه او درباره ي مردم گزارش مي کند ، متعدد و متنوع است. در اين پژوهش ، تبيين و تحليل همين انديشه هاي متنوع مردمي در شعر او مورد تأکيد است ، تا در نهايت با جمع بندي ، تحليل و طبقه بندي آن ها ، بتوانيم به شناختي دقيق و مستند درباره ي ابعاد انديشه هاي مردمي در شعر او دست يابيم. بر پايه ي آثار و اشعاري که از انديشه هاي مردمي در شعر پروين حکايت مي کنند ، برجسته ترين انديشه هاي مردمي در شعر او عبارتند از :
مردم آميزي :
درون مايه ي مردم آميزي در شعر پروين چشمگير است. به واقع يکي از مصاديق آن ” عشق واقعي” پروين به مردم است که بهار ، آن را اساس ديوان پروين شمرده است. ( اعتصامي ، 2535 : يه مقدمه ) “انسان دوستي ، نوع پروري و عدالت خواهي از مهم ترين مباحث اجتماعي ديوان اشعار پروين است و کمتر شاعري از بزرگان ادب پارسي پيش از او در ديوان خود اين همه به عمق دردهاي مردم و رنج هاي بينوايان و ستمديدگان انديشيده و اين همه صميمانه و هنرمندانه از انسان ها و انسانيت و آرمان هاي والا سخن گفته است .” (ترابي ، 1380 : 243 ؛ زرين کوب ، 1370 : 370 ؛ آرين پور ، 1374 ، ج3 ، صص541-540 ؛ دانشگر ، 1383 : 104-102) بي شک مهم ترين علت گرايش توده هاي مردم به ديوان اشعار او در همين نکته است. زيرا مردم با مطالعه ي ديوان او به تماشاي واقعيت هاي زندگي خود نشسته ، به کشف زواياي ناپيداي آن پرداخته اند. ” در ميان شاعران مرد و زن هيچ شاعري را نمي شناسيم که به اندازه ي پروين از غم و رنج و فقر انسان ها سخن به ميان آورده باشد. البته شاعراني مانند خاقاني و مسعود سعد بوده اند که از غم و رنج و محروميت بسيار سخن گفته اند ، ولي اين کار آن ها بيشتر جنبه ي خصوصي داشته است نه اجتماعي.” (خالقي راد، 1375 : 422)
پروين با آگاهي از واقعيت هاي زندگي مردم ، به توصيف آن مي پردازد. تبيين فقر توده هاي مردمي از برجسته ترين درون مايه هاي مردمي است که شعر پروين بدان آميخته است.او در قطعه ي ” اندوه فقر” از زبان پيرزني دوک ريس ، از فقر فراگير مردم ، شکايت مي کند :
با دوک خـويش ، پيرزنــي گفت وقـت کار کـاوخ ز پنـبـه ريشـتنــم مــوي شد سفيد
از بس که بر تو خم شــدم و چــشم دوختم کــم نور گشــت ديــده ام و قامـتم خميد
ابر آمــد و گـــرفت ســر کــلــبه ي مرا بــر من

دیدگاهتان را بنویسید

Close Menu