منبع پایان نامه ارشد با موضوع پروين، هــر، "

گــريست زار که لعل شتا رسيــد
جز من که دستم از همه چيز جهان تهي است هر کس که بود ، برگِ زمستان خود خــريد
بي زر ، کس به کــس ندهــد هيزم و زغال ايــن آرزوست گـر نگري ، آن يکــي اميد
بربست هــر پرنــده درِ آشيــانِ خــويش بگريخت هر خـزنده و در گوشــه اي خزيد
نور از کجا بــه روزن بيــچارگــان فتــد چــون گـــشت آفـتاب جهانــتاب ناپديد
از رنــج پاره دوخــتن و زحمــت رفــو خــونابة دلــم ز ســرانگشـت ها چکيــد
يک جاي وصله در همـة جامــه ام نــماند زيـن روي وصله کردم ، از آن روز هم دريد
ديروز خواستم چـو به ســوزن کــنم نخي لرزيد بنــد دســتم و چشمــم دگــر نديد
من بس گرسـنه خفتم و شــبها مشــام من بــوي طعــام خــانـة همــسايگـان شنيد
(اعتصامي ، 1384 : 216-215)
عناوين ديگر اشعار پروين که مضموني مشابه مضمون ذکر شده دارند عبارت اند از : خوان کرم ، گره گشاي، گنج درويش ، بي پدر ، تهيدست ، خاطر خشنود ، روح آزرده ، شکايت پيرزن ، طفل يتيم ، قلب مجروح و نغمه ي خوشه چين و … پروين پيوسته و صميمانه به مردم انديشيده است ، اگر از شب مي گويد ، شب بيچارگان و دردمندان است و اگر از اشک مي گويد ، اشک يتيمان و بيوه زنان بي سرپناه است که به زباني ساده و مؤثر آن را گزارش مي کند و با ” لطافتي خاص زبان مردم را با شعر مردم مي آميزد و آن چه را بايد بگويد ، مي گويد.” (اعتصامي ، 1364 : 4 ؛ موحد ، 1374 : 65-61 ) اصولاً “من” شعر او ، “من” غير شخصي است که در اغلب اشعار او حاضر است و به نمايندگي از اجتماع سخن مي گويد. پرويني که از خود بگويد ، در ديوان اشعار او غايب است. “گويي يتيمان ، بيوه زنان ، نيازمندان ، حتي سنگ ها و عناصر جاندار و بي جان طبيعت همه حاضرند و از خود و دردها و رنج هاي خود سخن مي گويند جز پروين.” (ترابي ، 1380 : 236 ) که پيوسته مخاطب را به ياري خيل محرومان جامعه مي خواند :
گل ســرخ روزي ز گــرمـا فــسرد فــروزند خــورشيد رنگش ببرد
در آن دم کــه پژمــرد و بيمار گشت يکي ابر خرد از سرش مي گذشت
چو باز آمــد آن ابر گــوهــرفـشان از آن گـمشده جست نام و نشان
شکسته گلي ديد بي رنــگ و بــوي هــمه انتظار و هــمــه آرزوي
همي شست رويش به روشن سرشک چه دارو دهد مردگان را پزشک1
( اعتصامي ، 2535 : 223-221)
از ويژگي هاي اين بخش از اشعار پروين ، تبيين علل و عوامل دردهاي اجتماعي است که عمدتا درون مايه ي ستيز با حاکميت سياسي را هم در خود دارند :
قطعه ي بي پدر
به سـر خــاک پدر دخــترکي صورت و سينه به ناخن مي خست
که نه پيــونــد و نه مــادر دارم کـــاش روحم به پدر مي پيوست
گـريه ام بهر پدر نيســت کــه او مُرد و از رنــج تــهيدستي رست
زان کنم گريــه که اندر يـم بخت دام بـر هر طرف انداخت گسـست
شصت سال آفت اين دريـا ديـــد هيــچ ماهيــش نيفتاد به شسـت
پــدرم مــرد ز بـــي دارويـــي وندرين کوي سه داروگر هــست
دل مسکينم ازين غـم بگــداخـت کــه طبيبيش بــه بالين ننشـست
سوي هــمسايــه پـي نان رفــتم تا مـرا ديــد ، در خانــه ببـست
همه ديدنــد کــه افتــاده ز پاي ليــک روزي نگــرفتندش دسـت
آب دادم به پدر چون نان خواست ديشب از ديده ي من آتش جـست
هم قبا داشت ثريا ، هــم کفــش دل مــن بــود کــز ايام شکست
اين همه بخل چرا کرد ، مــگــر من چه مي خواستم از گيتي پست
سيم و زر بود ، خدايـي گر بــود آه از ايــن آدمــي ديــوپرست
(اعتصامي ،1384 : 186-185)
او بي ملاحظه و مداهنه براي محو ناهنجاري ها مي کوشيد و متجاوزان به حقوق مردم را سرزنش مي کرد ، بدون آن که بينديشد به چه طبقه يا فرقه اي وابسته اند. چنان که سلطان ، قاضي طماع ، روحاني نماي رشوه خوار و طبقه ي اغنيا از چشم او دور نمانده ، به مثابه ي عوامل انحطاط اجتماع ، سرزنش شده اند. شعر کوتاه ” بي پدر” که مصائب دختر بچه اي را در سوگ مرگ پدر ترسيم مي کند ، يکي از ظريف ترين تعاريف را از فقر و درماندگي در ادبيات شاعرانه ي اين دوره به دست مي دهد. بيت عظيم ” پدرم مرد ز بي دارويي/ وندر اين کوي سه داروگر هست” به عميق ترين لايه هاي فقر و مسووليت غير قابل انکار سياسي و اجتماعي در مقابل آن رسوخ مي کند. کمتر بيتي از شعري ، چنين به صراحت ، توهين صريحي را که فقر انساني به شرافت انسان هاي ديگر در پي دارد ، اعلام کرده است.
اين اشعار پروين تنها توصيف ساده ي زندگي محرومان نيست. او گذشته از آن که بسياري از اشعارش را به سائقه ي همدلي و همنوايي با آنان سروده است. (اعتصامي، ، 2535 : 179-177 ، 194-187) ديگران را نيز به مراعات حال محرومان(همان : 167) و خدمتگزاري به آنان فراخوانده است.(همان : 74 و 193 ) و ستمگران جامعه را از ستم به اين طبقه نهي کرده (همان : 46 و 61 ) آنان را نسبت به سرانجام ستمگري هشدار مي دهد. (همان : 189)
يحيي آرين پور يکي از وجوه امتياز شعر پروين را مضامين تازه اي مي دانست که دال بر علاقه و دلسوزي او به حال بينوايان بود. او شعر پروين را مبشر پيدايش جريان نورئاليستي در شعر فارسي دانسته ، آرزو مي کرد “گويندگان تواناي ديگري از ميان خواهران او برخيزند و آثار هنري نوآيين تري در زمينه ي بيان خواسته ها ، دردها و رنج هاي طبقات ستمديده ي جامعه به تاريخ ادبيات با شکوه ايران اهدا نمايند.” (آرين پور، 1374 ، ج3 ، صص 541-542) و عبدالحسين زرين کوب علت محبوبيت پروين را در همين آميختگي ذهن و زبان او ” با طبقات محروم جامعه ” يافته است. (زرين کوب ، 1370 : 370)
مردم نوازي
يکي ديگر از مفاهيمي که در زير عنوان مردم انديشي قابل طرح است ، مردم نوازي است. به اين معنا که درون مايه ي شعر او دلجويي از مخاطباني است که عموماً از فرط حرمان در پرتگاه سقوط از زندگي انساني اند. در اين اشعار شاعر با درک مصائب زندگي مردم با آنان همدردي مي کند ، اميد مي بخشد ، دلداري مي دهد تا به زندگي انساني خويش ادامه دهند.درست است که پروين در نگرش به اين موضوع ، متأثر از شعر کلاسيک فارسي است و سخنش از نظر چگونگي توجيه و تعليل محروميت هاي محرومان تازگي ندارد ، اما حجم توجه او به محرومان و گرايش عميق او به مردمي ترين مسائل عصر خود و صميميت او با آنان از تازگي هاي کار اوست و اين همه احساس همدردي با ناتوانان و درماندگان و … شيوه ي کار او را از ديگر وابستگان به سنت هاي قديم ، مشخص و ممتاز مي سازد.
( قطعه ي مور و مار)
با مــور گفت مــار ، سحــرگه به مرغزار کز ضعف و بيخــودي تو چنين خــردي و نـزار
همچون تو ناتــوان نشــنيدم به هيــچ جا هــر چنــد ديـده ام چـو تـو جنــبندگان هزار
غافل چرا روي که کشندت چــو غـافـلان پشت از چه خم کني که نهنــدت به پــشت بار
سربرفراز ، تــا نزننــدت به ســر قــفــا تــن نيــک دار ، تا نــدهنــدت بــه تن فشار
از خود مرو ، ز ديدن هر دسـت زورمـــند جــان عــزيز خيــره بــه هــر پا مکــن نثار
کـار بزرگ هســتي خود را مگيــر خــرد آگه چــو زين شــمار نيي ، پنــد گــوش دار
از سست کاري اين همه سختي کشي و رنج بي موجي کسي نشد ، اي دوست ، چون تو خوار
آن را که پاي ظلم نــهــد بر ســرت بــزن چــالاک باش هــمچو مــن ، اندر زمان کــار
از خـويشتن دفاع کن ، ار زان که زنـده اي از مـن ببين چــگونه کنـــد هـر کــسي فـرار
ننگ است با دو چشم به چه سـرنگون شدن مـــرگ اســت زندگانـي بي قــدر و اعــتبار
من جـسم زورمند بسـي ســرد کــرده ام هــرگـز نــــداده ام بــه بدانــديش زينهـار
سـرگشته چون تو بر سر هـر ره نگشتــه ام گــاهــي به سبــزه خفته ام آسوده ، گه به غار
از بهـر نيم دانه ، تو عـمـري تلــف کنــي مـــن صــبح مـوش صيد کنم ، شام سوسمار
همـواره در گذرگه خلقي ، تــو تــيره روز هــر روز پايــمالي و هــر لــحــظه بي قرار

دیدگاهتان را بنویسید

Close Menu