منبع پایان نامه ارشد با موضوع پروين، پيش، ايــن

آخرين منــزل هــستي اين اسـت
آدمي هـر چه توانگــر باشــد چون بدين نقطه رسد مسکين است
اندر آن جا که قــضا حمله کند چاره تسليم و ادب تمـکين اسـت
(اعتصامي ، 1384 : )
پروين همواره در انديشه ي مرگ است و مکرر از آن سخن گفته است . در شعر ” ياد ياران” پرسش هايي از موميايي مي کند که نشان دهنده ي مرگ آشنايي اوست همچنين است در شعر “مار و مور” و شعر ” عمر گل ” :
از آن دفــتر کـه نام مــا زدودنـد شــما را صفحـه ي ديگر گـشودند
از اين پژمردگي ، ما را غمي نيست که گل را زندگي جز يک دمي نيست
(همان : 73)
همچنين او آمادگي براي مرگ و توشه براي آخرت را يادآوري کرده است :
هر هفته و مهي که به پيش آيد بر پيشباز مرگ فرستادت
داري سفر به پيش و همي بينم بي رهنما و راحله و زادت
( همان :291 )
او توشه فرستادن پيش از مرگ را به چراغ فراراه گرفتن تشبيه کرده است زيرا توشه هاي بعد از مرگ اگر برسد راه را روشن نمي کند :
تيمار کار خويش تو خود خور ، که ديگران هرگز براي جرم تو ، تاوان نمي دهند
(همان : 399 )
اما اين توشه ها از نظر پروين فقط ذکر يا انفاق نيست بلکه نوراني کردن روح با علم و معرفت و راهنمايي کردن انسان هاي ديگر هم مي تواند باشد :
بکوش و دانش آموز و پرتوي افکن که فرصتي که ترا داده اند بي بدل است
(اعتصامي ،1384 : 400)
مرگ آشنايي پروين به معني ترس از آن نيست. گرچه مرگ به علت مبهم بودن مراحل سير روح در آن عالم و عدم امکان تکرار آن تجربه ي روحي و امکان تصحيح اعمال براي همه ي انسان ها با دغدغه هايي همراه است. چنان که نجم رازي (متوفي 654 ه.ق ) از اين حالت چنين ياد کرده است :
جانا دل عاقلان عالم همه ريش است زين يک منزل که جمله را در پيش است
از تــيغ اجــل بريده در طـشت فنا زين غـم سر صد هزار زيرک بيش است
(نجم رازي ، 1366 : 20)
اما پروين نه تنها با مرگ آشناست بلکه مرگ را دوست دارد :
اي روح سبک بر سپهر برپر کاين جسم گران عاقبت غبار است
(اعتصامي ،1384 : 292 )
پروين به کساني که بار جسد را رها کرده اند غبطه مي خورد :
خوش آن که ز حصن جهان برونست شاد آن که به چشم زمانه خوار اسـت
بار جســد از دوش جــان فـرو نه آزاده روان تـــو زيــر بــار اسـت
اين گوهـر يکــتاي عالــم افــروز در خــاک بديــن گو خاکسار است
فــردا ز تو نايــد تــوان امــروز رو کار کن اکنون که وقت کار است
(اعتصامي ، 1384 : 292 )
مرگ نزد پروين مانند پيراهن يوسف براي يعقوب است. پيک محبوب است که ديده ي جان او را روشن مي کند تا لقاي محبوب را ميسر کند :
پيراهن يوسف چرا نيارند يعقوب به کنعان در انتظار است
(همان : 293)
پروين مرگ را بسيار نزديک مي بيند و آن را حق خودش مي داند زيرا گل زودرس زود هم پژمرده مي شود :
بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش که بيگه از چـمن آزرد و زردروي نـهفت
جواب داد که ما زود رفتني بوديـم چرا که زود فسرد آن گلي که زود شگفت
(همان : 186)
او مرگ زودرس خود را پيش بيني کرده و با شور و شعف از آن خبر مي دهد :
سوي مرگ از تو بسي پيشترم هر نفس ، آتش من بيشتر است
(همان :155)
شعور و شعف پروين براي مرگ ، مرغ اسير قفس را که براي رهايي پر و بال مي زند تداعي مي کند و اين که دوستان خدا آرزوي مرگ دارند و لقاي او را مي طلبند ( سوره جمعه ، آيه ي 6) را به ياد مي آورد. با همين آرزوست که قطعه ي سنگ مزار خود را مي سرايد :
اين که خاک سيهش بالين است اختــر چــرخ ادب پــروين است
گرچه جز تلخي از ايام نــديد هر چه خواهي سخنش شيرين است
صاحب آن همه گفتار امــروز ســائل فاتحــه و ياســين است
(پروين ، 1384 : 185 )
پروين رهايي از حيات دنيوي و دنيايي را ، زندگاني حقيقي مي داند و ديدگاه عارفانه ي او نسبت به مرگ يادآور آرا و انديشه هاي عرفاي بزرگ ايراني چون مولوي در يادکرد مرگ مي باشد که بيشتر بر انديشه ي عرفان و نجات روح مبتني است . وي مرگ را با نگرشي عرفاني مطرح مي کند که همان پرواز از خاکدان پست مادي است. انسان زندگي جاودان و حقيقي را بعد از مرگ و رهايي از قفس تن خواهد داشت و بعد اخلاقي آن را گوشزد مي کند که پس اي انسان ، مراقب باش و نفس خود را محاسبه کن. در قطعه اي چنين مي سرايد :
“مردن”
يکي پرسيد از سقراط کز مردن چه خواندستي؟ بگفت اي بي خبر مرگ از چه نامي زندگاني را؟
اگر زين خاکدان پسـت روزي برپري ، بينــي که گـردون ها و گيتي هاست ملک آن جهاني را
چراغ روشن جان را مکن در حـصن تن پنهان مپيچ انـدر مــيان خــرقه ايـن ياقوت کاني را
مخسب آسوده اي برنا که اندر نـوبت پيــري به حسرت يادخــواهي کــرد ايام جــواني را
به چشم معرفت در راه بين آن گاه سالک شـو کــه خـواب آلوده نتوان يافت عمر جاوداني را
ز بس مدهوش افتادي تو در ويرانه ي گيــتي بـه حيلــت ديو بــرد اين گنج هاي رايگاني را
دلت هرگز نمي گشت اين چنين آلوده و تيره اگــر چشــم تو مـي دانـست شرط پاسباني را
متاع راستي پيــــش آر و کــالاي نکــوکــاري من از هــر کار بهــتر ديــدم اين بازارگاني را
بهل صــباغ گيتي را که در يــک خـم زند آخـر سپــيد و زرد و مشکين و کــبود و ارغواني را
حقيقت را نخواهــي ديد جــز در باديه ي معـني نخواهي يافتن در دفــتر ديو ايــن مــعـاني را
بزرگاني که بر شالوده ي جان ســاختــند ايــوان خريداري نکــردند ايــن ســراي استـخواني را
اگر صد قرن شاگـردي کنــي در مــکتب گــيتي نيامـوزي ازيــن بـي مهــر درس مهــرباني را
به مهمان خانه ي آز و هوي جز لاشه چيزي نيست براي لاشــخواران واگــذار ايــن ميهـماني را
بسي پوسيده و ارزان گــران بفروخــت اهـريمن دليل بهتري نــتوان شـمــردن هــر گــراني را
ز شيطان بدگمان بودن نويد نيک فــرجامــيست چو خون در هر رگي بايد دواند اين بدگـماني را
نهفته نفس سوي مــخزن هسـتــي رهــي دارد نهــاني شحنــه يي مـي بايد اين دزد نـهاني را
چو ديوان هر نشان و نام مي پرسند و مي جـويند هــمان بهــتر کــه بگزينيم بي نام و نشاني را
تمــام کــارهــاي ما نــمي بــودند بيــهوده اگــر در کــار مي بــستيم روزي کـارداني را
هزاران دانه افشانديم و يک گل زان ميان نشکفت به شــورســتان تبــه کرديـم رنـج باغباني را
بگـردانـديم روي از نـور و بنشستيم با ظلـمـت رهــا کــرديـم باقــي را و بگــرفتيم فاني را
شبــان آز را بــا گلــه پرهيز انــسي نيســت بـه گرگي ناگهان خواهـد بدل کردن شبـاني را هـمه باد و بروت اســت اندريـن طبع نکوهيده بـه ســيلي ســرخ کردستيم روي زعفـراني را
به جاي پرده ي تقوي کــه عيب جـان بپوشاند ز جــسم آويختيـم اين پرده هــاي پـرنياني را
بيفــشانـديم جـان امـا به قربانـگاه خـودبيني چه حاصل بود جز ننگ و فساد اين جانفشاني را؟
ز تيغ حرص جان هر لحظه يي صد بار مي ميرد تو علت گشته اي اين مــرگ هاي ناگــهـاني را
تو نيز از قصه هاي روزگـار باستــان گــردي بخــوان از بــهر عــبرت قصه هاي باستاني را
پرنـد عمر يک ابريشم و صــد ريسمـان دارد ز انـــده تــار بايــد کـرد پـود شـادماني را
ببــايد کاشتن در باغ جان از هر گــلي پروين بر ايــن گـلـزار راهي نيست باد مــهرگاني را
(اعتصامي، 1384: 290-287)
هم چنان که ديده مي شود تکرار وزن مفاعيلن ( بحر هزج مثمن سالم) به اين قطعه ريتم متيني داده است که با رديف “را” ( و مصوت پاياني a) بر حزن انگيزي و تأثير آن افزوده است. به دليل تأثير پروين از سبک خراساني ، گويش نيشابوري در فعل خواندستي مشاهده مي شود. مخفف “زين” بجاي “ازين” و کلمات سره ي پارسي مانند اندر، گردون ، گيتي ، برپريدن ، خواب آلوده ، آلوده ، تيره ، سراي استخواني ، مهمان خانه ، لاشه و لاشه خواران ، واگذاردن ، ميهماني ، نشان دهنده ي گرايش پروين به دوره ي اول نظم و نثر فارسي است. امّا در عين حال پرسش و پاسخ بين فردي که مشخص نيست با سقراط قابل توجه است. سقراط فيلسوف بزرگ يونان است که در علم و عقل و اخلاق زبانزد همگان است. بنابراين پروين از زبان او سخن مي گويد و نکته اي عرفاني را بيان مي کند.
اصطلاحات عرفاني : با ترکيباتي چون خاکدان پست ، بر پريدن ، ملک آن جهاني ، چراغ روشن جان، حصن تن ، چشم معرفت ، سالک، خواب آلوده ، عمر جاوداني ، دل ، سراي استخواني از آرايه هاي زيبايي استفاده کرده است.اما نوستالژي مرگ در شعري که پروين اعتصامي در رثاي پدر خود سروده ، به بهترين شکل جلوه گر شده است. او دو نوع برخورد با مرگ دارد يکي برخوردي شخصي و ديگر برخوردي اجتماعي به تعبير ديگر تقابل خود پروين با مرگ نوستالژيک گونه نيست اما وقتي اين مرگ براي عزيزان او روي مي دهد گفتار او نوستالژيک مي شود. شعر پروين در رثاي پدر ، گفتگوي صميمي دختري است پر احساس با پدر مهربان و اهل فضل که مرگش تأثيري جانکاه بر روح و جان شاعر نهاده است. لحن شاعر در ابياتي که در سوک پدر و معلم خويش گفته ، اگرچه يادآور لحن بسياري از کساني است که در ماتم عزيزي ناله سر مي دهند ، اما شيوه ي بيان و به کارگيري تعابير فصيح به رثاء او نيز شور و حالي ديگر مي بخشد. پروين خيلي خوب توانسته است تأثرات قلبي و حزن و اندوه خود را در قالب يک دسته عبارات ساده و پرسوز به تصوير کشد ، بخصوص وقتي که از تنهايي خود ياد مي کند و از شدت اندوه به خود مي لرزد و چه بسا آرزوي مرگ مي کند.اين سخنان پرسوز خالي از تخيلات شاعرانه ، تصويري است روشن از احساسات واقعي پروين :
پدر آن تيشه که بر خاک تو زد دست اجـل تيـشه اي بود که شــد باعـث ويراني مــن
يوسفت نام نهادنــد و به گــرگــت دادند مرگ ، گرگِ تو شد اي يوسف کـنعاني مـن
مه گردون ادب بودي و در خــاک شــدي خاک زندان تو گشت اي مـه زنـداني مــن
از ندانســتن مــن دزد قــضا آگــه بـود چون ترا برد ، بخــنـديد بــه نــاداني مـن
آن که در زيرِ زمين ، داد ســر و ســامانت کاش مي خورد غمِ بي سـر و سـامانـي من
بسرِ خاک تـو رفتم خــط پاکش خــواندم آه ازين خط کــه نوشــتند به پيشاني مـن
رفتـي و روز مرا تيــره تر از شــب کردي بي تو در ظلمتم اي ديـده ي نـورانـي مـن
بي تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند قدمي رنجه کن از مِهــر به مــهمـاني من
صـفحة روي ز انــظار نهــان مــي دارم تا نخوانند بر ايـن صفــحه ، پريشاني مـن
دهر بسيار چو من سر به گريبان ديـده سـت چـه تفاوت کـندش سـر به گريبــاني من
من پشيمانم از اين هستي دور از تو و چشم هـــر شبانگـاه بگـريد به پشيـماني مـن
عضو جمعيت حق گشتي و ديگر نخــوري

دیدگاهتان را بنویسید

Close Menu