منبع پایان نامه ارشد با موضوع پروين، گويد، تــو

عاقبت يک قطره خون نوشيد و رفت
گشت اندر چشمه ي خون ناپديد قيمت هر قطـره را سنــجيد و رفت
من چو از جور فلـک بگــريستم بر من و بر گـريه ام خنـديد و رفت
رنجشي ما را نــبود اندر مــيان کس نمي داند چـرا رنجيــد و رفت
(همان : 312-311)
شاعر گريستن خود را معلول فلک مي کند و در چنين نگرشي با باباطاهر عريان عارف بلندآوازة همداني همداستان شده که مي فرموده است :
فلک زار و نزارم کردي آخر جـدا از گلعذارم کـردي آخر
درون تختــة نردم نشاندي شش و پنجي بکارم کردي آخر
(باباطاهر،1388 : 63 )
فلک جواب گرية پروين را با خنده داده و سپس به گردش خود ادامه داده است. اين خندة فلک حاکي از دو موضوع است : يکي اين که فلک نسبت به غم و اندوه ابناء بشر بي تفاوت و بي خيال است و ديگر اين که فلک شاعر را به تمسخر و ريشخند گرفته و با زبان بي زباني به او هشدار داده که چه گريه سر دهد و چه بخندد آن چه خداوند بر فلک ، مَلَک ، جن و انس مقدّر کرده است پيش مي آيد و تغيير و تبديل ناپذير است. شاعر البته از فلک کدورتي به دل نگرفته است زيرا مي داند که که او مجري اوامر و دستورات حق است و گردشِ او به قدرتِ قاهرة الاهي صورت مي پذيرد ، امّا از اين که فلک از دستِ او رنجيده در شگفت است. شايد دليل اصلي رنجش فلک از شاعر پند نگرفتن از گردش فلک و سرآمدن عمر گرانمايه است چنان که حافظ شيرازي به همين موضوع اشاره کرده است :
صبحست ساقيا قدحي پـر شـراب کـن دور فلـک درنـگ نــدارد شــتاب کــن
زان پيشتر که عالـم فاني شـود خـراب ما را ز جـامِ بادة گلگــون خــراب کــن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کـرد گــر برگ عيش مي طلبي ترک خواب کـن
روزي که چرخ از گلِ ما کـوزه ها کند زنـهار ، کـاسـة سـرِ ما را پر شـراب کن
کار صـواب باده پرسـتيـست حـافـظا برخـيز و عــزمِ جــزمِ کـارِ صـواب کن
(حافظ، 1378 : 385 )
تندرفتاري گردون
گـردون نــرهـد ز تنــد رفـــتاري گيتــي ننــهد ز ســـر سيــه کاري
از گــرگ چــه آمـدست جز گرگي وز مــار چــه خـاستست جز ماري
بس بــي بصــري ، اگـرچـه بينايـي بــس بي خبري ، اگرچــه هشيـاري
تو غــافــلي و سپـــهر گــردان را فــارغ ز فســون و فتنـــه پـنداري
تـو گــنــدم آســياي گــردونــي گر يک من و گـر هـزار خـــرواري
مــعماري عــقل چــون نپذرفــتي در مُلک تـو جهل کــرد مـعمـاري
ســوداگــر درّ شــاهــوارسـتــي خـرمــهره چرا کنــي خـريـداري؟
زنـهار ، مــخواه از جــهان زنــهار کاين سفله به کــس نداد زنــهاري
پرگــار زمانــه بر تــو مــي گردد چون نقطه تــو در حصــار پرگاري
يک چند شوي به خواب چون مستان ناگــه برســــد زمــان بيــداري
آيد گه درگذشــتنــت نــاچـــار خود بگذري، آن چه هست، بگذاري
رفتند بــه چــابکــي سبکــباران زيــن مـرحله اي خوشا سبکباري
کردار بد تــو گشــت زنگــارش آيــينه ي دل نبــود زنــگــاري
از لقمه ي تــن بکــاه تــا روزي بر آتـــش آز ديــگ مگــذاري
بشنــاس زيان ز ســود تا وقــتي سـرمايه به دسـت دزد نســپاري
(اعتصامي ، 1384 : 379-378 )
گردون يا فلک مطابق گفتة پروين تندرفتار است يعني کسي نمي تواند به گردِ او برسد و همين موضوع منشأ غم و اندوه ابناء بشر شده است ، زيرا اگر بشر مي توانست بر فلک غلبه کند ، طبعاً غمِ مرگ و زوال هم از پيش رويش برمي خاست و او به جاودانگي مي رسيد. گويا حافظ به چنين غلبه و قدرتي دست يافته که با زباني تحکّم آميز گفته است :
چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد من نه آنم که زبوني کشم از چرخ فلک
(حافظ ، 1378 : 255 )
گرگ صفتي گردون يا فلک ناشي از بي رحمي او در کشتن و گرفتن جانِ ابناي بشر است. از منظر شاعر اين عزرائيل نيست که جانِ آدميان را مي گيرد بلکه اين فلک است که با آسياي سنگين خود بر روي دانة گندم وجودِ انسان ها قرار گرفته و آن ها را خُرد و آسياب مي کند.افسونگري و فتنه جويي فلک هم دو کارکردديرينة فلک است که در کشتنِ زيردستان خود بکار مي بندد. افسونگري اش براي فريب بشر و دلبستگي او به دنيا و تعلّقات آن صورت مي گيرد و فتنه جويي اش به منظور بر هم زدن آرامش وجود آدمي. و اين دو کارکرد فلک انسان را در غم و اندوهي که ناشي از انقطاع از مبدأ اصلي است فرو مي برد.
2-1-4- غم فناي جهان و گذران عمر
ريشه ي اين غم در حبّ النفس و ميل انسان به خلود و جاودانگي است. در قضيه ي آدم و ابليس هم آدم از همين ناحيه فريب ابليس را مي خورد. زيرا ابليس به آدم مي گويد : که خوردن ميوه ي شجره ي ممنوعه سبب جاودانه شدن تو و زنت مي شود و خداوند به اين خاطر ترا از خوردن ميوه منع کرده است.عمر از منظر شعراي متصوفه همان عمر آدمي است که مي گذرد و براي آن بازگشتي نيست. ابوسعيد ابوالخير در غم از دست دادن عمر عزيز مي سرايد :
عمرم به غم جهان فرسوده گذشت شب در هوس خيال فرسوده گذشت
عمري که ازو دمـي جـهاني ارزد القــصه به فـکرهاي بيهوده گذشت
(ابوالخير، 1376 :22 )
يا سعدي از غم از دست دادن عمر عزيز مي سرايد :
عمر بگذشت به بي حاصلي و بوالهوسي اي پسر جام ميم ده که به پيري برسي
(سعدي، 1384: 645 )
در جايي ديگر اندوهگين از اين که عمرش در چه خوردن و چه پوشيدن سپري گشته مي سرايد :
عمر گرانمايه در اين صرف شد تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا
(همان : 60 )
حافظ هم مي گويد :
بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين کاين اشارت ز جهان گذران ما را بس
(حافظ، 1378 : 165 )
از ديگر مضامين شعر پروين ناپايداري جهان و در نتيجه ناپايداري انسان است و اين امر به نوعي نوستالژي و غم در شعر او منتهي مي شود چرا که پروين نه در شيوه ي زندگي و نه در شيوه ي شعري شبيه خيام نيست که اين ناپايداري براي او لذتي مضاعف بنام اغتنام فرصت بيافريند بلکه اين ناپايداري او را به نوعي از اندوه و غم مي کشاند ، اندوهي که ريشه هاي اصلي آن در پديده اي به نام مرگ نهفته است. هر چند از زبان گل مي گويد :
ما بدين يک دم و يک لحظه خوشيم نيست يک گل که دمي خرم نيست
قدر اين يک دم و يک لـحظه بدان تا تو انديـشه کـني آن هـم نيست
چون که گـلزار نخواهـد مانــدن گـل اگــر نيــز نماند غم نيست
(اعتصامي ، 1384 : 204 )
و اين آشکارا انديشه ي اغتنام فرصت خيامي را فراياد مي آورد ، اما تفکر غالب در شعر پروين تفکري درونگرايانه ، اندوهگينانه و به دور از نشاط و عيش و نوش مستانه است. البته اندوه و غم ذاتاً مذموم نيست اما اگر شخص را به مرز افسردگي و انزوا بکشاند ، طبيعتاً مذموم مي گردد. عکس العمل خيام در برابر گذشتن قافله ي عمر عکس العملي سرمستانه و طرب گونه است ؛ اما عکس العمل پروين در برابر گذشتن قافله ي عمر از آن رو که داراي باورهاي عميق مذهبي است ، عکس العملي منفعلانه و تسليم گونه است.
“ديده ي روشن بين”
گرت اي دوست بود ديده ي روشن بين به جــهان گذران تکيـه مکـن چنــديـن
نه بقــاييست به اسفندمــه و بـهــمن نه ثباتي اســت به شـهريور و فـرورديـن
پي اعدام تو زين آينـه گــون ايــوان صبح کافورفشــان آيد و شــب مشـکين
فلک اي دوست به شطرنج همي مـانـد کــه زمانيــت کند مات و گـهي فـرزين
دل به سوگند دروغـش نتـوان بســتن که بــه هر لحــظه دگرگونه کنــد آييـن
به گــذرگاه تــو ايام بــود رهــزن چــه همي بار خود از جهل کني سنـگين
بـربــودســت ز دارا و ز اســکندر مــهر ســيمين کــمر و مـه کـله زرين
نـدهــد هيــچ کسـي نـسبت طاووسـي به شغــالي که دم زشــت کنــد رنگـين
چـو کــبوتر بچــه پرواز مــکن فـارغ که به پروازگــه تســت قــضا شــاهين
ز کمان قــدر آن تيــر کــه بگــريـزد کــشدت گــرچه سراپاي شــوي رويين
همه خون دل خلق است دريــن سـاغـر که دهد ســاقي دهــرت چـو مي نوشين
خاک خوردست بسي گلرخ و نسـرين تن که همي رويد از آن سـرو و گل و نسرين
مرو اي پيشــرو قافلــه زيــن صــحرا کــه نــيامد خبــر از قــافلـه ي پيشين
دل خودبينــت بيــازرد چــنـان کــژدم تــن خاکــيت ببــلعيد چــنان تنّيــن
روز بگذشت ، ز خـواب سحـري بگــذر کــاروان رفت ، رهي گير و برو ، منشين
به چمنزار دو ، اي خوش خط و خال آهو به سمــوات شــو ، اي طايــر عـليين
به چه اميـد دريـن کــوه کنــي خــارا چو تو کشتست بسي کوهکن اين شيرين
(اعتصامي ،1384 : 376-375)
پروين لازمة رسيدن به بصيرت قلبي و اشراق الاهي را تکيه نکردن به جهان گذران (=دل نبستن به او مي داند) ، اين دل بستن با دل کندن(=مرگ) خاتمه مي پذيرد و غم و اندوهي طولاني را براي شخص دلبسته به ارث مي گذارد.ماه ها و سال هاي عالم و همچنين خود عالم از منظر پروين بقا و ثباتي ندارند و حکما گفته اند : “هر چه نپايد دلبستگي را نشايد.” حرکت فلک بسانِ حرکتِ مهره هاي شطرنج خزنده است ، هر دم حرکتي نو را آغاز مي کند ؛ گاه با يک حرکت حريف خود (=انسان) را مات مي کند (=از هست و نيست ساقط مي کند.) گاه از در مدارا با حريف خود بر مي آيد و به او اين امکان را مي دهد که پيروز گشته و بر تخت بخت تکيه زند و اين دو کارکرد فلک (=فعل و انفعال) غم و غصه يا شادي و نشاط را براي آدمي به ارمغان مي آورند. سوگند فلک سوگندي دروغست چرا که او وعده اي مبني بر جاودانگي انسان در دنيا مي دهد امّا گردش هاي بعدي او استخوان انسان را در آسيابش خرد کرده و اين سوگند را نفي مي کند.
3-1-4- ياد مرگ
از رويدادهايي که بر نوع بشر گذشته ، بايد درس عبرت گرفت و بر پايه ي اصول آن عمل کرد. آن وقت است که خانه بناکردن در بستر رودخانه ي دنيا که همواره در معرض سيل خانمان برانداز مرگ و نيستي است ، بايسته نمي نمايد . از اين ديدگاه نيل به دولت جاودان و رستگاري واقعي ، زماني تحقق مي يابد که جان از آلودگي پاک گردد و از بند تعلقات و دلبستگي به اين سراي سپنجي رها شود :
رهاييت بايد رهـا کــن جــهان را نگه دار از آلودگي پاک جــان را
گذشتتنگه است ، اين سراي سپنجي برو بازجــو دولــت جـاودان را
به رود اندرون ، خانه عاقل نسـازد که ويران کند سيل آن خانمـان را
(اعتصامي ، 1384 : 286 )
انديشه ي بي اعتباري جهان و اين که مرگ سرنوشت محتوم همه ي کائنات است و اين نکته که همگان را بايد به عبرت و فکرت کشاند ، در شعر پروين جلوه و نمودي خاص دارد ، واز جمله موضوعاتي است که پروين پيرامون آن سخنان حکمت آميزي گفته است. در قطعه اي گويد :
خاک در ديده بسـي جان فرساست سنگ بر سينه ، بسي سنگين است
بيند ايــن بســتر و عــبرت گيرد هر که را چشم حقيقت بين است
هر که باشي و ز هر جــا برسي

دیدگاهتان را بنویسید

Close Menu