پایان نامه با کلید واژگان طبقه حاکم

دانلود پایان نامه

سردمداران)به تدريج هزينه ها از درآمد و خرج از دخل بيشتر مي شود….اين روند در نسل هاي بعدي سريع تر طي مي شود و به تدريج،سبب ضعف و ناتواني صنعتگران و توليدگران جامعه خواهد شد.ضعف اين طبقه نيز منجر به ضعف اقتصادي طبقه حاکم و سپس فروپاشي حکومت خواهد شد.ابن خلدون به اين حکومتها،که معمولا عمر مفيدشان از چهار نسل بيشتر نبوده،توجه زيادي نشان داده و آنها را تحليل و بررسي کرده است،تا جايي که در ادبيات علوم اجتماعي از اين تسلسل با نام”چرخش خلدوني”ياد مي شود که البته مي بينيم که در دوران معاصر،به سبب مجموعه اي از عوامل داخلي،منطقه اي و بين المللي،و نيز با نفوذ استعمار غرب،ديگر اثري از اين تسلسل وجود ندارد.
کازانجيگيل5،جامعه شناسي ترک است.وي در خصوص تشکيل حکومت در کشورهاي جهان سوم،ابتدا اين پرسش را مطرح مي کند که چرا بافت هاي اجتماعي غير اروپايي(در کشورهاي جهان سوم)که از شرايط مشابه تاريخي- اجتماعي جوامع اروپايي گذر نکرده اند،به جاي يافتن مدلهاي ديگري از حکومت که با شرايط تاريخي- اجتماعي خود سازگار باشند،به دنبال تأسيس حکومت مدرن(به سبک اروپايي)هستند.اهميت سوال اين متفکر ترک در اين نهفته است که حکومت جديد ترکيه برخلاف کشورهاي ديگر جهان سوم،کالايي وارداتي نبوده است که به واسطه استعمار بر اين کشور تحميل شده باشد،بلکه تبعيت آگاهانه از غرب(که با انقلاب مصطفي کمال آتا تورک کليد خورد)سبب اصلي تاسيس ترکيه جديد بوده است.کازانجي گيل عوامل ديگري را در فرآيند تاسيس حکومت در کشورهاي جهان سوم موثر مي داند که اصلي ترين آنها پيش زمينه هاي فرهنگي و مجموعه اي از ارزشهاي برگرفته از اديان بزرگي همچون اسلام و هندوئيسم هستند که به جاي تکيه بر فرديت و اختلافات سياسيبه عنوان بخشي از اختلاف اجتماعي بر مفاهيمي چون:همبستگي،اتحاد و تعاون اجتماعي تاکيد مي ورزند.به عقيده وي در کشورهاي جهان سوم شاهد فرآيند شکل گيري حکومتهايي هستيم که چه در شکل تقليد آگاهانه از غرب و چه در شکل تحميل اجباري از سوي استعمار،هيچ رابطه اي با ميراث تاريخي،اجتماعي و فرهنگي جوامع خويش ندارند و با پيروي کورکورانه از نظام سرمايه داري،به تدريج به حکومتهايي اقتدارطلب در جوامعي بي ثبات و پر تنش تبديل مي شوند.(همان:94)
علوي6،متفکري آسيايي که کتابهاي وي،اولين پژوهش هايي بودند که در خصوص تجربه جوامع جهان سوم با بنيان حکومت،به قلم يکي از انديشمندان جهان سوم نگاشته مي شدند.علوي بر اين باور است که حکومت با استعمار وارد جهان سوم شده است.او مي گويد: بحران کنوني حکومت در کشورهاي جهان سوم-آنچنان که متفکران غربي معتقدند-عدم ظرفيت اين کشورها براي دريافت مفاهيمي همچون:شهروندي،برابري و احترام به قانون نيست،بلکه مشکل اصلي در اين مسئله خلاصه مي شود که برخلاف کشورهاي اروپايي که حکومتشان بدست بورژوازي استعماري- خارجي به منصه ظهور نشسته است.اين فرآيند سبب شده که موسسات حکومتي در جهان سوم در حقيقت بروکراسي مدني-نظامي بزرگي در خدمت منافع استعماري باشند و هيچ رابطه اي با گروههاي بومي جوامع خويش نداشته باشند؛به عبارت ديگر،دستگاههاي حکومتي در جهان سوم از استقلال و قدرت بسيار زيادي در مقابل نيروهاي بومي،اجتماعي و اقتصادي جوامع خويش برخوردارند.(همان:93)
قبل از تحولات بهار عربي،اغلب نظامهاي سياسي حاکم در جهان عرب،استبدادي بودند.برخي از آنها نظامهاي استبدادي سنتي و برخي نيز،نظامهايي استبدادي با گرايشهاي مدرن به شمار مي آمدند که اغلب اقتدارگرا بودند.اين بسيار روشن بود که رژيمهاي عربي شديداً غير مردمي و با مشکلات جدي جمعيتي،سياسي و اقتصادي مواجه اند.هنوز بسياري از متخصصان،متمرکز بر توصيف آنچه آنها به عنوان جالب ترين و غير عادي ترين جنبه هاي سياست عربي مي ديدند،هستند:حضور حاکمان غير دموکراتيک.بدين ترتيب،رابطه ميان جامعه و حکومت در جهان عرب با اشکالات و چالشهاي فراواني روبروست.در ساختار سياسي سالم،حکومت تا حد زيادي بازتابي از تمامي بافتهاي اجتماعي در جامعه است.اما به علل متعددي چنين رابطه اي در مورد حکومتها و جوامع عربي صدق نمي کند.حکومتهاي عربي معمولا آلت دست عده ي معدودي از افرادند که از هيچ مشروعيت پايداري برخوردار نيستند و فقط با تکيه بر استبداد و سيطره بر مردم حکمراني مي کنند.بنابراين،رابطه ميان جامعه و حکومت در جهان عرب رابطه اي بسيار آشکار و شفاف است که به راحتي مي توان به اشکال و نقص آن پي برد.بي شک تنها راه اصلاح و درمان اين رابطه مريض،رشد و توسعه موسسات و تشکلهاي جامعه مدني(احزاب،اتحاديه ها و بنيادهاي مستقل)است که قدرت حکومت را مستقل مي کنند و افراد جامعه،و به ويژه اعضاي خود را از سيطره دستگاههاي حکومتي نجات مي دهند.

2-1-5 جايگاه احزاب و گروههاي سياسي در جنبش ها
به رغم پيشتازي جوانان در جنبش ها،احزاب و گروه هاي سياسيسنتي دچار نوساناتي در نقش آفريني بودند.اين گروهها در ابتدا نقشي کم رنگتر داشتند،اما به تدريج با توجه نهادها و تجارب خود جايگاه مهمي در تحولات پيدا کردند. در هنگام بروز رويدادها در کشورهاي عربي اکثر بازيگران شناخته شده سياسي، حاشيه نشين شدند.
آنچه در واقع رخ داده استپديده”گذار از بازيگران سياسي سنتي”مي باشد.با اين حال اين گذار طبعاً موقت بوده و در نهايت،شکل و جهت تحولات آتي کشورهاي عربي توسط همان نيروهاي سنتي صورت مي گيرد.روشن است که اکثر احزاب و تشکيلات قديمي و با تجربه در روزهاي نخست ف
عاليت جنبش ها،نقشي تعيين کننده نداشتند و سپس به دنبال حوادث کشيده شدند،و در ادامه هم مديريت واقعي در دوران شکل گيري و تداوم جنبش در دست جوانان بود.براي مثال،اخوان المسلمين در برابر تظاهرات 25 ژانويه موضع روشني اتخاذ نکرد و از 28 ژانويه بود که اعلام همبستگي کرد و به رغم آنکه تمامي تشکيلات خود را در خدمت جنبش قرار داد،نتوانست هدايت جريان را به دست بگيرد.اين اتفاق محيط سياسي و اجتماعي مصر را متحول کرد و احزاب و گروههاي سياسي را به سرعت در برابر وضعيت جديدي قرار داد.بنابراين،احزاب براي تداوم فعاليت و اساساً بقاي خود ناچارند به اين تغيير محيطي توجه نشان دهند و فرصت ها و محدوديت هاي احتمالي را شناسايي کنند.دگرگوني در ساختار و تشکيلات احزاب سياسي،طرح شعارهاي جديد،تبليغات از طريق رسانه هاي جديد و از همه مهمتر ظهور چهره هاي جديد در ميان رهبران احزاب از جمله اقداماتي است که از اين پس بايد صورت گيرد.شايد به دليل درک همين وضعيت بود که اخوان المسلمين در فاصله زماني کوتاهحزبي رسمي تحت عنوان”آزادي و عدالت” تأسيس و دفاتر آن را در سراسر کشور راه اندازي کرد.به نظر مي رسد تغيير در ايدئولوژي حزب و ايجاد شاخه هاي جديد در آن،متناسب با وضعيت جديد،روندي اجتناب ناپذير باشد و به تدريج دامن بسياري از فعالان سياسي ،اعم از ملي گرايان و اسلام گرايان را بگيرد.البته همچنان که اشاره شد به رغم آغاز تحرکات به وسيله جوانان معترض و گذار اين جوانان از احزاب سياسي در اين زمينه خاص،بيشترين سهم در دولت و پارلمان پس از سقوط رژيم قبلي و فراهم شدن بستر براي انتخابات نصيب بازيگران باتجربه سياسي و گروههايي ميشود که از طريق تشکيلات بهتر مي توانند با مردم ارتباط برقرار کنند و در راستاي اهداف آنها قدم بردارند.در اين معنا،احزاب سياسي قديمي که در نخستين گام گذار از رژيم هاي اقتدارگرا(سرنگوني ديکتاتور)دنباله رو جوانان با شور و شوق و انقلابي بودند،در مرحله پسين به بازيگران اصلي عرصه سياسي تبديل مي شوند و بيشترين سود را از اين وضعيت جديد مي برند.اگرچه به نظر مي رسد اين بازيگران قديمي براي بالا بردن توان عملياتي خود و افزايش سهم خود در فضاي باز پس از سرنگوني اقتدارگرايان،جوانان فعال را در ساختارهاي حزبي و تشکيلاتي خود جذب کرده، به توان عملياتي و مشروعيت انقلابي و سياسي خود بيفزايد.در اين ميان اخوان المسلمين بزرگترين،باسابقه ترين و با نفوذ ترين گروههاي اسلامي کشورهاي عربي خاورميانه است که داراي گرايش هاي گوناگون در درون خود مي باشد.اين گروه تاکنون در جايگاه اداره جامعه قرار نگرفته و همواره به عنوان نيروي مخالف دولت حاکم ظاهر شده است.در بهار عربي،اخوان المسلمين متشکل ترين گروه در ميان انقلابي ها خصوصا در کشور مصر به شمار مي آمد.اخوان مصر الگوي ايدئولوژيکي و سازماني مناسبي براي رشد و توسعه جنبش هاي اسلامي در جهان اسلام از شمال آفريقا تا آسياي جنوب شرقي به دست داده است، بنابراين در اينجا به بررسي پيشينه تاريخي اين جنبش پرداخته مي شود:
پيدايش سازمان اخوان المسلمين در دهه دوم قرن گذشته ،در واقع،پاسخي به محيط بحراني جامعه مصر و نياز زمان خود به بازگشت به اسلام اصيل به عنوان تنها مرجع پر کننده خلاء فکري جامعه بود.
حسن البنا،در مارس 1928،نتيجه طرحي را که ساليان دراز در فکر خود مي پروراند،عملي ساخت و جنبش اخوان المسلمين را بنا نهاد.سازمان در اوايل تاسيس،به گسترش و تبليغات ابتدايي پرداخت و در اين ميان،مساجد نقش اصلي را در تعليم و تربيت کادر به عهده داشتند.در نتيجه نبوغ البنا،در طي پنج تا شش سال نخست،اخوان به صورت يکي از نيرومندترين سازمان هاي سياسي- مذهبي مصر در آمد.در آستانه جنگ دوم جهاني،تعداد اعضاي اخوان به بيش از يک ميليون نفر رسيد.طبق نظرات البنا،مرحله اول جنبش،مرحله تبليغ و جذب مردم است.مرحله دوم،مرحله آموزش ديني و سازمان دهي و سرانجام،مرحله عمليات است.در سومين کنگره سازماني در مارس 1935،بحث سازماندهي مطرح شد و هسته اوليه شاخه نظامي اخوان تحت عنوان”جواله”که به تمرين فنون نظامي مي پرداخت،شکل گرفت.تا آغاز جنگ جهاني دوم،حسن البنا به صورت رهبري مورد تاييد،نه تنها علاقمندان به اصلاح اجتماعي و ديني،بلکه جزء سياستمداران درآمده بود،زيرا همواره با آنها در تماس بود ودرباره خطر فساد اخلاقي موجود درجامعه هشدار مي داد و توجه آنان را به نياز به معيارهاي ديني و اخلاقي جلب مي کرد.اخوان،برطبق عقيده خود،در پي برپايي و ساختن امت و حکومت اسلامي در درون جامعه مصر بود.در اواخر سال 1948،اخوان بزرگترين خطر براي پادشاهي مصر قلمداد شد.با تأسيس رژيم غاصب اسراييل در فوريه 1948،مسئله فلسطين به عمده ترين مشکل جهان عرب و به طور طبيعي،دلمشغولي اساسي اخوان تبديل شد.اخوان با شرکت در جنگ عليه اسراييل،نقش مهمي در پشتيباني از فلسطينيان و برانگيختن احساسات مذهبي ايفا کرد.با افزايش محبوبيت اخوان در ميان مردم،ميزان واکنش دولت به عملکرد آنها نيز افزايش يافت و در نتيجه،اين جنبش از سوي دولت،به تلاش براي ترور مقامات وقت مصري متهم و کليه فعاليت هاي آنها غير قانوني و منحل اعلام گرديد.با ترور نخست وزير وقت مصر،اخوان متهم به دست داشتن در اين حادثه شدو چندي بعد،حسن البنا در يکحادثه ترور شد.عناصر اخوان زير نظر و رهبري صالح العشماوي،شروع به تشکل و سازماندهي مجدد نمودند.مشي رهبري جديد تا حدودي با سياستهاي مؤسس آن متفاوت بود و سازمان را به مماشات با دولت کشا
ند.با روي کار آمدن حزب الوفد در سال 1951،اخوان مجدداً فعاليتهاي خود را آغاز کرد و تماسهايي ميان اخوان المسلمين و افسران آزاد براي براندازي رژيم برقرار شد.افسران آزاد،نيروهاي اخوان را آموزش نظامي مي دادند و اخوان،برروي آنها کار فکري و مذهبي مي کرد.
افسران آزاد در سال 1952 قدرت را بدست گرفتند و عبدالناصر،ناسيوناليسم ملي را باز تعريف کرد وسوسياليسم و ناسيوناليسم عربي را در داخل و خارج توسعه داد.پس از يک دوره کوتاه تعامل ميان دولت جديد و اخوان،دوره بين 1970- 1954،مرحله تشنج ميان آنها بود.علت اختلاف اساسي،اصرار اخوان بر اجراي شريعت اسلامي بود که ناصر چندان اعتقادي به آن و مداخله شريعت در امور دولت نداشت.در حاليکه دولت جديد،به خصوص ناصر،از نظر ايدئولوژي سياسي معتقد به جدايي دين از سياست بود و مذهب را به رابطه اي فردي بين “انسان” و”خدا” خلاصه مي کرد،بديهي بود که تأکيد اخوان بر عدم تفکيک دين از سياست و اصرار بر تشکيل حکومت اسلامي،براي ناصر قابل قبول نبود.انباشت اختلافها،در نهايت منجر به انحلال اخوان توسط عبدالناصر در سال 1954 شد و شماري از رهبران اخوان بازداشت گرديدند.با افزايش فشار دولت و دستگيري رهبران سازماني که در پي استقرار انديشه اسلامي بودند ،اعضاي اخوان به فکر مهاجرت افتادند.
يکي از اين مواطن پاکستان بود.شاخه هايي از اخوان به اين کشور مهاجرت و با انديشه ها و نظرات متفکر پاکستاني”ابو علاء المودودي “آشنا شدند.
در اوايل در دهه شصتم که ناصريسم گرفتار جدايي سوريه(جمهوري متحده عربي(1961- 1958)،جنگ يمن و مشکلات اقتصادي شد،مرحله ظهور مجدد اخوان در1964 فرارسيد.ناصر اخوان را آزاد کرد تا بتواند به رويارويي با کمونيست ها بپردازد،اما اخوان يک بار ديگر در معرض اتهام توطئه بر عليه رژيم قرار گرفت.اعضاي برجسته اخوان از جمله نظريه پرداز آنها،سيد قطب در سال 1966 اعدام شد.شکست مصر درجنگ 1967،سبب بحران عميق مشروعيت در رهبري سياسي جامعه شد و از جاذبيت رهبري فرهمندانه ناصر به ميزان زيادي کاست.شکست 1967 سراسر جامعه عربي را به لرزه درآورد و به دنبال آن،موج انتقاد از خود و درونگرايي بي سابقه در تاريخ اعراب آغاز شد.توده هاي جامعه چنين برداشت کردند که سوسياليسم و پان عربيسم راه حلي براي مشکلات فراروي جامعه نيستند،بلکه تنها راه حل،اسلام است.اخوان المسلمين ،خلاء سياسي- ايدئولوژيک بعد از جنگ را فرصت مساعدي براي تجديد حيات خوديافت.در ضمن،گروههاي اسلامي جديد به ويژه از سوي نسل جوانتر مبارزان خشمگين،در حال شکل گيري بود.سيد قطب،نقش بسزايي در متحول کردن اخوان المسلمين داشت.نسل قديم اخوان توان روياروييفکري با تحولات جديد را نداشت و سازمان نيازمند تجديد حيات فکري بود.سيد قطب با نگارش کتاب”معالم في الطريق”يا “نشانه هاي راه”،تحول فکري جديدي ميان اسلام گرايان جامعه مصر و خارج از آن به وجود آورد.سيد قطب تاکيد زيادي بر جنبه هاي عملي عقيده اسلامي داشت و معتقد بود مؤمن به دين،براي اجراي رسالت خود و براي انجام وظيفه جانشيني خدا،موظف به انجام عمل است.وي مي گفت چون عمل مسلمان هميشه امري بنيادي است،پس بايد در پي تشکيل جامعه عقيدتي بود.سيد قطب به دنبال مطالعه انديشه هاي ابو علاء المودودي در زندان،خود و تمامي پيکارجويان را در مرحله استضعاف مي ديد.در پشت ديوارهاي زندان چشم به مرحله دوم،يعني “جهاد” دوخت.
استفاده از اصطلاح جاهليت از سوي سيد قطب،براي مشخص کردن جامعه اي که خود در آن زندگي مي کرد،نوآوري و ابداعي در

دیدگاهتان را بنویسید

بستن منو