تحول مفهوم اجماع در تاریخ اندیشه سیاسی اسلام- قسمت ۳

شناخت پدیده ­ها در روش سنتی ـ تاریخی به چند دلیل حائز اهمیت می­باشد: الف) ضرورت شناخت تغییرات اجتماعی ب)شناخت گذشته برای دستیابی به پیش بینی آینده ج)پیوست واقعیت و امتداد تاریخی آن(ساروخانی، ۱۹۹:۱۳۸۳) به نظر می­رسد این پژوهشها با الزامی شناختن قواعد جبری یکسان حاکم بر تاریخ راه اشتباهی رفته­اند، اندیشه فوکو در واقع در مقابل این دید سنتی به تاریخ قرار دارد اگرچه یافتن اشکالاتی که فوکو در این روش می­بیند کار سهلی نیست، اما «بی تردید تمامیت گرایی، غایت گرایی،‌انسان شناسی یا انسان گرایی در مجموعه مشکلاتی که فوکو به آن می ­پردازد جایگاه ویژه­ای دارد»(کچوئیان، ۳۷:۱۳۸۲)
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
به نظر می­رسد امروزه اصرار پژوهندگان به دست یافتن به کشف جوهر پدیده ­ها باعث شده که به سمت روش جدیدی گرایش پیدا کنند. «فوکو علم یا روشی می­خواهد که به او امکان درک تغییرات یا انقطاعات معرفتی (پیدایی حدود تازه و نه ادامه حدود قبلی ) را فراتر از آگاهی عاملین تاریخی (دانشمندان و نوابغ)‌ بدون ارجاع به غایات از پیش تعیین شده بدهد»(کچوئیان،‌۴۰:۱۳۸۲) فوکو معتقد است که بکارگیری این روش سودی ندارد چرا که «هیچ اصل ومنشایی بیرون از تاریخ و رد خلوص ادعای آن وجود ندارد هرچه هست تاریخ است و تاریخ است و بس. هر متن و گفتمانی همان است که در برابر ما قرار گرفته و این متن جز آنچه در ظاهر می گوید معنایی در بطن خود نپرورانده و حامل نیست» ( کچوئیان، ۶۱:۱۳۸۲)
رسالت فوکو برای آغاز تفسیر و تعبیر از همان نوشته­های اولش آغاز گردید، ولی در روش دیرینه­شناسی به اوج خود رسید. روش دیرینه­شناسی شیوه­ متفاوتی در تحقیق است که راهی برای شروع تبارشناسی بوده است، اکثر اندیشمندان تبارشناسی را کامل کننده­ روش دیرینه­شناسی می­دانند. در روش دیرینه شناسی به روابط گفتمانی پرداخته می­ شود اما در روش تبارشناسی روابط غیر­گفتمانی نیز موضوع بحث قرار می­گیرد. «در نگاه دیرینه شناسی علم به عنوان تنها یکی از اشکال صورت بندی گفتمانی به صورت بی طرفانه نگریسته می­ شود اما در تبارشناسی نگرش انتقادی پدید می ­آید که در آن بر تاثیرات قدرت تاکید گذاشته می­ شود»(دریفوس، رابینو، ۲۲:۱۳۸۲) در منطق دیرینه­شناسی، قواعد حاکم بر گفتمان می­باید عناصر درونی خود آن باشد و رویه­ های گفتمان خودمختار و مستقلند، ازینرو کردارهای غیرگفتمانی، اجتماعی، سیاسی، نهادی در تشکیل آنها نقشی ندارند و یا نادیده گرفته می­شوند. ازینرو هنگامی که فوکو از دیرینه­شناسی به تبار­شناسی می­گذرد، نقطه عطفی در تفکرات او بشمار می­رود. تاکید بر تلاقی قدرت و دانش و تاثیر کردارهای غیرگفتمانی به کردارهای گفتمانی از مسائلی است که در تبارشناسی بیشتر به چشم می­آید.(دریفوس، رابینو، ۲۲:۱۳۸۲)
بنابراین تبارشناسی به عنوان روش جدید در پژوهشهای تاریخی و اجتماعی توسط فوکو بکارگرفته شد. حال به ویژگی­های این روش و هدف آن می­پردازیم. به نظر می­رسد فوکو در بررسی­های خود جایگاه ویژه­ای برای تبارشناسی قائل است اما با این حال تبارشناسی را علم نمی­داند و آنرا ضد علم می­خواند چرا که تبارشناسی تحلیلی نقادانه از امور است که می­کوشد دانشهای رایج درباره امور و اشیا را درهم بشکند. به عبارت دیگر تبارشناس چیزی تجویز نمی­ کند و درآن جایی برای روشنگر اصلاحگر، ‌مهندس اجتماعی و رهبر انقلابی وجود ندارد(دریفوس، رابینو، ۳۷:۱۳۸۲). تبارشناس در پی یافتن گسست­ها در حوزه هایی است که دیگران در آنها چیزی جز روند تکامل مستمر نیافته­اند. تبارشناسی جایی که دیگران پیشرفت و ترقی و جدیت می­یابند،‌ چیزی جز تکرار و بازیچه نمی­یابد و تاریخ گذشته بشریت را ثبت و ضبط می­ کند تا ماهیت واقعی سرود پرهیبت پیشرفت و ترقی را برملا سازد. تبارشناسی از جستجو در اعماق می­پرهیزد و در عوض به سطح وقایع و جزئیات کوچک، جابجایی­های جزئی و خطوط ظریف می ­پردازد. تبارشناسی به عمق فکر اندیشمندان بزرگی که دست پرورده سنت فرهنگی انسان هستند، بی­اعتناست و دشمن بزرگ از نظر تبارشناسی، افلاطون است.
فوکو در مقاله «نیچه،‌فروید،‌مارکس» از تبارشناس به عنوان تعبیرگر یاد می­ کند و معتقد است چیزهایی که در نگاه پژوهشگران سنتی عمیق و ابهام آمیز می­نماید در دید تعبیرگر تبارشناسی معنای آن در کردارهای سطحی یافت می­ شود درهمین مقاله فوکو می­گوید: «در حالیکه تعبیرگر می­باید همچون کاوشگری به عمق اشیا فرو رود،‌ لحظه­ی تعبیر (تبارشناسی) همچون نگاهی کلی و اجمالی از بالا و بالاتر است و اجازه می­دهد تا عمق به صورتی هر چه عمیق­تر مشاهده می­ شود، در پیش چشمان او قرار گیرد.»(فوکو،۱۸۷:۱۳۸۱)
بنابراین تعبیر کار پایان ناپذیری است که به جایی ختم نمی­ شود و درپی شکستن حقایق تغییر ناپذیر است و درپی رد نظریه­ های توسعه و ترقی است. فوکو به صورت مشخص در کتاب مراقبت و تنبیه و کتاب تاریخ جنسیت بر اولویت تبارشناسی در مطالعات تاکید می­ کند ، ویژگی بارز این کتابها این است که فوکو با مثالهای تجربی و عینی و جزئی به تحلیل مفهوم تبارشناسی می ­پردازد. در کتاب مراقبت و تنبیه مسئله تغییر در انواع مجازات و تشکیل زندان مطرح می­ شود که طی آن روابط پیچیده قدرت و دانش مورد بررسی قرار می­گیرد و بدن به عنوان موضوع اصلی تکنولوژی های قدرت در کانون بحث قرار می­گیرد. فوکو تحول در روش های مجازات را به عنوان فرایندی رو به تکامل ­نمی­بیند، بلکه نظام جزائی جدید روح را به جای جسم آزار می­دهد که خشن تر نیز هست. «هدف اصلی کتاب، تبارشناسی مجموعه علمی ـ حقوقی پیچیده­­ای هست که قدرت اعمال مجازات از درون آن مبانی و توجیهات و قواعد خود را بدست می­آورد، پیکر انسان به عنوان موضوع دانش و موضوع اعمال قدرت مطرح می­ شود.» (دریفوس، رابینو، ۲۵:۱۳۸۲)
ویژگی­های روش تبارشناسی فوکو و پیش­فرض­های این روش به صورت خلاصه این چنین است:
۱٫هیچ­گونه ماهیت ثابت،‌ قوانین بنیادی و یا غایت متافیزیکی در کار نیست (دریفوس،‌رابینو،‌۲۰۶:۱۳۸۲)
۲٫ بجای نقطه آغاز و منشا، از پراکندگی و تفرق سخن گفته می­ شود.
۳٫ تحول صرفا به منظور تکامل نیست، بلکه نمایش تنوع است.
۴٫ دانش به معنای ناب و خالص آن بر پایه­ فاعل شناسا وجود ندارد و تبارشناسی به دنبال کشف روابط دانش ـ قدرت در همه وقایع است.
۵٫ حقیقت ساخته دست بشر و برساخته­ گفتمانها و نظام دانایی مختلف است.
۶٫ نگاه به پدیدارها عمقی نیست بلکه بیرونی است.
بر اساس این نکات به طور کلی چهار اصل ثابت در همه پژوهشهای فوکو عبارتند از:
۱٫ واژگونی(reversaity): این اصل پیش فرض سه اصل دیگر است و به این معنی است که وقتی سنت یا مکتبی تفسیر خاصی از رویدادی عرضه می­ کند، می توان با طرح تفسیر و تعبیر مقابل آن زمینه­­ی اندیشه تازه­ای را در آن خصوص مهیا کرد. به عبارت دیگر وقتی پدیده­ای از زاویه­ی خاص مورد پژوهش قرار می­گیرد می­توان زاویه و افق دیگری را نیز مطرح کرد، نباید اندیشه و گفتمان متکی برآن را امری قطعی و عقلی بدانیم. در واقع میان گفتمان و گوینده­ی آن مناسبتی قطعی وجود ندارد. هدف فوکو از اصل واژگونی در نظر، گفتمان قطع نظر از پدیدآورنده آن است، برای مثال مفهوم دیوانگی مقوله­ای مطلق و تغییرناپذیر نیست، بلکه باید آنرا هویتی ناپایدار شمرد که بر حسب مقتضیات اراده معطوف به قدرت و به عنوان ابژه دانش، ماهیت و کارکرد تازه­ای می­پذیرد.
۲٫ ‌گسست و انقطاع(discontunity): این روش که اصل مهم در تبارشناسی نیز محسوب می­ شود بیانگر این است که تداوم و پیوستگی میان رویدادها نیست بلکه تبارشناسی در پی کشف گسستها و ناپیوستگی­هاست که مورد غفلت قرار گرفته­است.پژوهندگان سنت­گرا به دنبال اثبات اصل تداوم و تکامل در تاریخ هستند. به نظر فوکو تاریخ فراگردی است پرنشیب و فراز دارای جهش و تغییر و افت و خیز . به نظر او تاویل هر دوره تاریخی باید همساز با اراده­های علمی، ‌فرهنگی، اجتماعی همان عصر باشد و ابزار خود را از عقلیت همان دوره استخراج کند، فوکو به شرایط متنوعی در هر دوره اشاره می­ کند اما هیچ گاه روشن نمی­سازد که چرا عصری آغاز یا پایان یافت و در واقع اصل گسست به فوکو اجازه می­دهد که ساختار و ساختمان هر دوره را به دقت بررسی کند و نقاط تفکیک و تمایز هر دوره را به روشنی نشان دهد.
۳٫ اصل ویژگی یا دگرسانی(sepecificity): این اصل متضمن واژگونی این فرض متداول است که گفتمان نمود و نماد واقعیتی فراگفتمانی است. در نظر فوکو گفتمان چیزی نیست جز خشونتی که ما به پدیده ­ها روا می­داریم. به باور فوکو جهان هیچ گویایی خاصی از خود ندارد تا وقتی که ما آن را به زبان خود بر­می­گردانیم بنابراین نمی توان قاعده­ای خاص و ثابت را در شکل بندی نظام گفتمانی در هر موضوع استخراج کرد. وی بر اساس اصل دگرسانی یادآور می­ شود که رویه­ های گفتمانی وحدت و استمرار و استقلال خاص خویش را دارند و می­کوشند مجموعه­ی احکام و گزاره­هایی که از دل مقولات خاص آن حوزه استخراج شده تحلیلی کند. برای مثال سه عصر نوزایی و کلاسیک و مدرن نوعی دگرسانی از یکدیگر متمایز می­ کند.
۴٫ اصل برون بودگی(exteriority): پژوهندگان از دیر باز پیوسته به دنبال فهم معنا و واقعیت نهان امور به ژرف­کاوی پرداخته­اند و حقیقت را از درون پدیده ­ها جستجو کرده ­اند. اما فوکو معتقد است ژرف کاویها باعث می­ شود انسان از پیش پا افتاده­ترین مسائل غافل بماند. فوکو بر خلاف مارکس که علتهای عمیقی چون علل اقتصادی را برای شکل مجازاتهای گوناگون مورد توجه قرار می­دهد،‌ به کنشهای گفتمانی توجه دارد.(ضمیران، ۱۳۸۷: ۳۷تا۶۰)
عکس مرتبط با اقتصاد
تبارشناسی هم به نوبه­ی خود تابع این اصول بوده ­است.آنچه تبارشناسی را از همه آثار فوکو متمایز ساخته است توجه و اهمیتی است که فوکو به اهمیت رابطه­ قدرت و دانش مبذول داشته است، البته این رابطه به سادگی تاثیر مستقیم قدرت بر ایجاد دانش نیست بلکه بسیار پیچیده­تر از آنست. برای تبیین این رابطه نیازمند بررسی مفهوم قدرت در اندیشه­ی فوکو هستیم.
۲ـ۱٫ قدرت و دانش
متفکران اندیشه­ی پسامدرنیته به تأسی از معرفت­شناسی اندیشه پسامدرنیته نگرشی جدید را درباره مفهوم قدرت مطرح می­ کنند و روش های جدیدی برای تحلیل مفهوم قدرت ارائه می­دهند. فوکو به عنوان اندیشمند پسامدرنیته به منظور تحلیل روابط میان صورتبندیهای گفتمانی و حوزه های غیر گفتمانی روش تبارشناسی را به عنوان مکمل روش دیرینه شناسی مورد تحلیل قرار می­دهد. به عبارت دیگر نحوه­ نگرش به مفهوم قدرت را به خط سیر عدم استمرار تبدیل می­ کند. در این مجال چارچوب نگرش تبارشناسانه به نحوه­ نگرش به مفهوم قدرت از دید فوکو بپردازیم.
برای اینکه به توضیح مقوله­ی قدرت در اندیشه فوکو بپردازیم ابتدا باید اشاره کنیم که فوکو نظریه­ی خاصی راجع به قدرت صادر نکرده­است چرا که به گفته­ی فوکو اگر بخواهیم نظریه قدرت را برپا سازیم، در آن صورت مجبوریم آن قدرت را همواره به عنوان پدیده­ای که در زمان و مکان خاص پدید می ­آید درنظر بگیریم، اما اگر قدرت مجموعای از روابط باز و کمی هماهنگ شده باشد در این صورت مسئله این است که شبکه­ تحلیلی ایجاد کنیم که تحلیل روابط قدرت را ممکن می­سازد.( دریفوس، رابینو، ۳۱۱:۱۳۸۲) پس در نظریه فوکو به جای پرداختن به تعریف قدرت خصوصیات و ویژگی­های آن بیان می­ شود. فوکو می­گوید:
در تحلیل قدرت نباید اقتدار دولت، شکل، قانون یا وحدت کلی نظام سلطه را به عنوان داده ­های اولیه فرض کرد اینها فقط شکل نهایی قدرت هستند. به نظر من قدرت را پیش از همه باید نمود روابط نیروهایی دانست که ذاتی قلمرو عملکرد خود و سازنده و قوام بخش سازمان خود هستند. قدرت بازی است که از راه نبردها و رودررویی­های بی وقفه این نیروها را تبدیل، تقویت یا واژگون می­ کند.(تاجیک، ۵۶:۱۳۷۸)
در این روند قدرت، می­توان به وضوح دید که قدرت به معنای هابزی آن منحصر در دولت و حاکمیت نیست. بلکه در همه جامعه جاری و ساری است. فوکو می­گوید: «قدرت مثل چیزی که احاطه می­ کند و زنجیره­ای عمل می­ کند تحلیل شده است و این درست است هرگز اینجا یا آنجا مکان ندارد، هرگز در دستهای کسی نیست. قدرت از طریق شبکه عمل می­ کند، به عبارت دیگر قدرت به افراد اعمال نمی­ شود بلکه از طریق آنها می­گذرد» وی در کتاب مراقبت و تنبیه (فوکو، ۱۳۷۸) به تأسی از نیچه، تبارشناسی قدرت را تبیین می­ کند و زندان را به عنوان یکی از ابزارها و تکنولوژی­های نظارت و کنترل مورد بررسی قرار می­دهد، وی معتقد است قدرت اعمال می­ شود و نه تصاحب و این قدرت «امتیاز» کسب شده یا حفظ­شده­ی طبقه حاکم نیست بلکه نتیجه­ کلی موقعیت استراتژیک این طبقه است. چنانکه پیداست برعکس برداشت وبری از قدرت که جامعه را به دو دسته­ی حاکم و محکوم دسته بندی می­ کند، در دید فوکو قدرت یا طبقه حاکم خود روبنایی بر روابط قدرت در جامعه است. قدرت هم بر طبقه مسلط و هم بر طبقه تحت سلطه اعمال می­ شود. در این مجال به طور مختصر به ویژگی­های قدرت از دید فوکو می­پردازیم:
۱٫ موضوع قدرت در اندیشه­ی فوکو انسانهای آزادند نه بردگان.
۲٫ قدرت در اندیشه فوکو آشکار نیست و به منظور تحمل­پذیر­شدن چهره­ی خود را پنهان می­ کند. به نظر فوکو: « قدرت در کلیه سطوح جامعه حلول دارد و هر عنصری هر قدر ناتوان فرض شود خود مولد قدرت است، پس بجای بررسی سرچشمه ­های قدرت باید به پیامدهای آن توجه کرد.»(ضمیران، ۱۶۰:۱۳۸۷)
۳٫ قدرت از پایین نشأت می­گیرد اما چند جهته است و در همه جهات اعمال می­ شود.
۴٫ قدرت محدود به نهاد دولت نیست بلکه همه گروه ها درگیر روابط قدرت هستند که قدرت از کنترل آنها خارج است. قدرت در سرتاسر فضای اجتماع توزیع شده­است. در همه جا به منزله­ی صحنه، نمایش،‌ نشانه، گفتمان حضور دارد، همچون کتابی باز قابل خواندن است و با ضابطه­مند­کردن ذهن شهروندان عمل می­ کند.(فوکو،۱۶۵:۱۳۷۸)
۵٫ قدرت نیت­مند و با هدف است اما فاعل خاصی ندارد. فوکو معتقد است مردم می­دانند چه می­ کنند، اغلب هم می­دانند چرا چنین می­ کنند اما آنچه نمی­دانند این است که آنچه می­ کنند چه تبعاتی حاصل می­ کند.(دریفوس، رابینو، ۳۱۴:۱۳۸۲)
۶٫ قدرت یک استراتژی است نه یک ساختار. بلکه وضعیت استراتژیکی پیچیده و کثرت روابط میان نیروهاست.(تاجیک، ۵۴:۱۳۷۸)
۷٫ هرجا قدرت هست مقاومت هم هست، قدرت برای برقراری خود نیازمند شمار کثیری از نقاط مقاومت است. شرط وجود قدرت رابطه­ مستمر آن با مبارزه و مقاومت و آزادی است.(دریفوس، رابینو،۲۶:۱۳۸۲)
۸٫ میان قدرت و خشونت تمایز وجود دارد. استراتژی قدرت در اندیشه فوکو مولد دانش است .قدرت منشی مثبت و مولد دارد و نباید آنرا معطوف به سرکوب و اجبار دانست. عناصر مولد قدرت است که قوام جامعه مدرن را امکان پذیر می­سازد.(ضمیران، ۱۵۷:۱۳۸۷)
۹٫ قدرت چارچوب کلی روابط در زمان خاص و در جامعه خاص است. روابطی که نابرابر و سلسله مراتبی است.(دریفوس، رابینو، ۳۱۲:۱۳۷۸) نکته­ی مهم این است که از نظر فوکو، مکانیسم قدرت متضمن تولید ابزارهای موثر برای ایجاد و انباشت دانش هستند. مشاهده،‌ ثبت وقایع، تحقیق و بررسی ازجمله این ابزارها بشمار می­رود، اعمال قدرت ضرورتا دستگاه های دانش را به حرکت در می­آورد و فضاهایی را ایجاد می­ کند که درون آنها دانش شکل می­گیرد.(دریفوس، رابینو، ۲۶:۱۳۷۸)
اشاره به این موضوع نیز قابل اهمیت است که فوکو سلطه را یکی از اشکال روابط قدرت می­داند، از نظر او روابط قدرت یعنی روابطی که در آن می­کوشیم تا رفتار دیگران را بسویی هدایت کنیم. این روابط قابل تغییرند و می­توانیم آنها را در سطوح مختلف مشاهده کنیم. روابط قدرت نه فقط روابط سیاسی بلکه تمام روابط انسانی را دربر­می­گیرد و متضمن نوعی آزادی دوجانبه است و نوعی سلطه­ی یکجانبه و مطلق. این بدین معناست که در روابط قدرت همیشه مقاومت وجود دارد و قدرت و آزادی ملازم یکدیگرند، بنابراین قدرت به خودی خود معنای منفی ندارد،‌ مگرآنکه با سلطه درآمیزد. سلطه نشانگر وضعیت خاصی است که طبق آن آزادی محدود می­ شود ولی کاملا ازبین نمی­رود. وظیفه­ی دانش و فلسفه گاهی مقابله با سلطه است.(بزرگی،۱۳۷۷ :۱۶۳و۶۴)
مفهوم قدرت از دیدگاه فوکو برخلاف دیدگاه هابز و مارکس که به چهره­ی فیزیکی و شفاف قدرت و حاکمیت تکیه می­ کنند، تاکید بر چهره­ی فیزیکی و غیر فیزیکی قدرت هست که در همه عرصه ­های سیاسی و اجتماعی حضور دارد و برآنست که قدرت در همه جا و از همه چیز نشأت می­گیرد و برخلاف دیدگاه دانشمندان کلاسیک از بالا(حاکمیت) نمی­تابد بلکه از پایین می­جوشد و به صورت شبکه­ ای عمل می­ کند که همه درون آن گرفتارند. پس این نوع از قدرت است که دانش و حقیقت را متناسب با نیازهای عصر ومکانی خود تولید می­ کند. با توجه به روشن شدن مفهوم قدرت در اندیشه­ی فوکو اینک به دنبال این موضوع هستیم که قدرت فوکویی چه تاثیری بر دانش داشته و یا رابطه قدرت ـ دانش در اندیشه فوکو چگونه ترسیم می­ شود؟
مهمترین بحث تبارشناسی درک رابطه­ قدرت و دانش در جامعه است. توجه فوکو به این امر معطوف بود که آدمیان چگونه خود و دیگران را به کمک دانش اداره می­ کنند؟ در میان عوامل دیگر فوکو دانش را به عاملی که موجود قدرت است در نظر می­گیرد، فوکو به تکنیک قدرت علاقه مند است،‌ می­خواهد بداند که تکنولوژی هایی که از دانش اشتقاق می­یابند، ‌چگونه توسط نهادهای گوناگون به منظور اعمال قدرت به مردم بکارگرفته می­شوند؟ (ریتزر، ۳۷۳:۱۳۸۲)
فوکو در کتاب مراقبت و تنبیه به توصیف دقیق این رابطه­ پیچیده می ­پردازد. در این کتاب روابط غیرگفتمانی و روابط پیچیده­ قدرت و دانش و بدن انسان به عنوان موضوع تکنولوژی های قدرت در مرکز بحث قرار می­گیرند. بدن به عنوان موضوع بلاواسطه­ عملکرد روابط قدرت در جامعه­ جدید ظاهر می­ شود که روابط قدرت و دانش بدنها را محاصره می­ کند و با تبدیل آنها به موضوعات دانش آنها را مطیع و منقاد می­سازد. با وقوع تحولات اساسی در کردارهای مجازات( که خود حاصل روابط جدید علم حقوق و قدرت است)، تنبیه بدنی در ملأ عام حذف شده و نظام جزائی جدید ایجاد می شود که موضوع آن بیشتر روح است به جای بدن. هرچند بدن همچنان موضوع اصلی حبس و مراقبت و تنبیه است. در سده هجدهم تحولاتی رخ می­دهد که داوری درباره مجرمان به مقاماتی چون پزشک و روانپزشک واگذار می­ شود و اینک با این تحول هدف اصلی مجازات درمان است. بدین­سان در اجرای عدالت ابژه­های تازه، نظام تازه­­ای از حقایق و بخشهای جدیدی ظاهر می­ شود. هدف فوکو تبارشناسی مجموعه علمی ـ حقوقی پیچیده­ای است که قدرت اعمال مجازات از درون آن ، مبانی و توجیهات و قواعد خود را بدست می­آورد. پیکر انسان در عین حال هم به عنوان موضوع قدرت و هم موضوع دانش ظهور می­یابد. روابط قدرت بدن را مطیع و مولد و مقید می­سازد. بدن تربیت شده مولد قدرت است و آنجه ما آنرا حقیقت و خطا می­دانیم دقیقا درحوزه­ سیاسی شکل می­گیرد. افراد مالک یا کارگزار قدرت نیستند بلکه مجرای آن هستند. حقایق و خواستها از اثرات قدرت هستند. فرد هم محصول قدرت و هم وسیله­ای برای تشخص و تبلور آن است.(دریفوس، رابینو، ۱۳۸۲ :۲۳تا۲۷)
به طور کلی انضباط نوعی مکانیسم قدرت یا «آناتومی سیاسی» است که در طی سده هجدهم مجموعه ­ای از نهادهای گوناگون را به دستگاه هایی تبدیل کرد که درون آنها دانش و قدرت در رابطه­ متقابل با یکدیگر قرار دارند که از درون آن دانش­های مختلفی چون جرم­ شناسی و روان­پزشکی شکل گرفت. نهادهای انضباطی دستگاه هایی بودند که در آن­ها روش­های گردآوری و ایجاد اطلاعات دانش وسیله­­ای برای اعمال سلطه شد.(دریفوس، رابینو، ۲۵:۱۳۸۲) در مجموع می­توان گفت فوکو معتقد است که جامعه انضباطی چه به صورت ابزارهای نهادی و چه به صورت ابزارهای غیرنهادی ابزارهایی هستند که انسان را به درون گفتمان حاکم جذب می­ کنند و این امر موجب می­ شود تقابل حقیقت و قدرت کنار رود و قدرت و حقیقت یکی باشند.(بشیریه،۴۴:۱۳۷۶)
بنابراین علم و دانش نمی ­تواند خود را ازمبنای تجربی­اش در جامعه جدا کند و اینگونه است که دانش ناب و خالصی وجود ندارد و دانش عمیقا با روابط قدرت گره خورده­است.فوکو در مصاحبه­ای در ۱۹۸۴م می­گوید اینکه علم و دانش همواره آمیخته با روابط قدرت است باعث بی اعتباری علم و دانش نمی­ شود، بلکه نشان می­دهد از دیدگاه های مختلفی می­توان به واقعیت نگریست فوکو قصد دارد قدرت را به دو مرجع یعنی حق و حقیقت ربط دهد و معتقد است جز از طریق تولید حقیقت نمی­توانیم اعمال قدرت کنیم. قدرت هرگز از جستجو و پرسش درباره حقیقت و ثبت آن باز نمی­ایستد و حقیقت را نمی­توان از قدرت جداکرد. بدین ترتیب قواعد حق،‌ سازوکارهای قدرت، تاثیرات حقیقت و یا قواعد قدرت ،‌گفتارهای حقیقی پایه­ های اصلی اندیشه فوکو در مورد قدرت را تشکیل می­دهد.(بزرگی،۴۷:۱۳۷۷)
شاید بتوان رابطه قدرت ـ دانش در اندیشه­ی فوکو را با مفهوم «قدرت مشرف بر حیات» توضیح داد. در دوران فئودالیته قدرت به شکل حکومت­کنندگان و حکومت­شوندگان قابل ترسیم بوده ­است که موضوع این قدرت حاکمیت و سرزمین و اطاعت مردم بود. اما در تعبیر فوکو از قدرت در قرن هجدهم قدرت از شکل سرکوب به صورت قدرت مشرف بر حیات تغییر می­ کند که موضوع قدرت افراد و اشیا و شیوه­ زیست آنهاست. تعبیرهای فوکو در مورد پیدایش و گسترش قدرت مشرف برحیات روشن می­سازد که دانش یکی از عناصر تعیین عملکرد قدرت در جهان جدید است. دانش رابطه­ روبنایی با قدرت ندارد بلکه شرط ضروری پیشرفت جامعه­ صنعتی است. فوکو بین دانش و قدرت قائل به رابطه­ همبستگی است و نه رابطه­ علت ومعلولی. این رابطه­ همبستگی باید در شکل خاص تاریخی خود تعریف و تعیین گردد.(دریفوس، ۳۳۵:۱۳۸۲) فوکو از قدرت مشرف بر حیات به عنوان رعیت پروری یاد می­ کند که هدف آن تامین رفاه و اعمال مراقبت است، بدین سان جمعیت به سوژه و ابژه تبدیل می­شوند، یعنی از یک سو سوژه نیازها و خواستهاست ازسوی دیگر ابژه قدرت مشرف برحیات است. چنین قدرتی نیازمند تکوین دانش جدیدی است.
به­نظر می­رسد با توجه به توضیح ویژگی­های قدرت از دید فوکو و توضیح رابطه­ قدرت و دانش در اندیشه­ی وی این نظریه که دانش­ها در جهت مشروعیت­بخشی به قدرتهای حاکم تولید می­شوند به کلی مردود است، چرا که در نظریه­ی فوکو قدرت با توجه به شاخص ­های آن مولد دانش است. دانشی که نیاز جامعه است و خود نیز به صورت جزئی از استراتژی قدرت در جامعه قلمداد می­ شود. هرچند که مولد آن قدرت است اما گاهی در جهت جریان باعث پررنگ شدن گفتمانی در یک عصر می­ شود که قبلا این گفتمان کمرنگ بوده و گاهی باعث کمرنگ شدن گفتمان غالب در عصر می­ شود. استیلای قدرت با ایجاد نظم در پراکندگی وحدت و مبانی انسجام یک صورت بندی گفتاری را تشکیل می­دهد و شرایط امکان را برای ظهور دانش خاصی در وضعیت معینی فراهم می­آورد. پس گفتمان به عنوان حلقه واسط بین قدرت و دانش در اندیشه­ی فوکو است که بررسی مفهوم گفتمان در اندیشه­ی فوکو خالی از لطف نخواهد بود.
۲ـ۲٫ گفتمان و قدرت
تقریبا در همه­ مطالعات گفتمانی از فوکو یاد می­ شود. مفهوم گفتمان در اندیشه­ی فوکو توده­ی بی شکل عبارات است که دیرینه­شناس نظم و قاعده­ی پراکندگی آن را کشف می­ کند به عبارت دیگر گفتمان تفاوت آنچه می­توان در یک دوره معین (برطبق قواعد دستوری و منطقی ) به صورت درست گفت و آنچه در واقع گفته می­ شود. فوکو می­گوید: «گفتمان چیزی نیست جز خشونتی که ما به پدیده ­ها روا می­داریم.»(ضمیران، ۱۲۸:۱۳۸۷) وی بر آنست که رویه­ های گفتمانی وحدت و استقلال خاص خویش را دارند و می­کوشند مجموعه­ی احکام و گزاره­هایی را که از دل مقولات خاص آن حوزه استخراج شده تحلیل کند،‌ به نظر او نظام گفتمانی مجموعه دلالت­ها و کردارهاست که موضوعات مورد نظر را شکل می­دهد، وی برای بیان دوره های تاریخی از نظر گفتمان و دانایی واژه «اپیستمه»را بکار می­برد و در تعریف آن می­گوید اپیستمه عبارت است از مجموعه روابطی که در یک عصر خاص وحدت بخش کنشهای گفتمانی است این کردارها پدید آورنده­ی نظام معرفتی است. (ضمیران، ۵۲:۱۳۸۷) مسئله اصلی درموضوع گفتمان در اندیشه فوکو این بود که چه چیزی وحدت و مبانی انسجام یک صورتبندی گفتمانی خاص را بوجود می­آورد؟
چنانچه قبلا در مسئله اصل واژگونی به این مهم اشاره کردیم فوکو نقش مولف را کمرنگ جلوه می­دهد و خلاقیت مولف را تحت تسلط گفتمان می­پندارد. هرچند که گفتمان خود یک مسیر مستمر نیست، بلکه جلوه­هایی از آن گرد­هم می­آیند و دانشی را تولید می­ کنند. بنابراین گفتمان از یک زمینه برمی­خیزد، یعنی مجموعه ­ای از روابط اجتماعی و ساختار و سیستمی که نه تنها زبان را همچون تولید کننده­ سخن ممکن می­سازد بلکه زمینه ساز انگیزه­های خودآگاه و ناخودآگاه نهفته در زیر سخن نیز هست. بنابراین فوکو در تبارشناسی خود به سؤال مفروض پاسخ داد و نقش همبستگی دانش ـ قدرت را در سامان دادن به گفتمان­ها اساسی تلقی کرد در این روش محقق نیازی به درک هسته­ی پنهان سخن ندارد بلکه می ­تواند با شناخت عناصر بیرونی که امکان این گفتمان را بوجود آورده ماهیت گفتمان را تشخیص دهد بنابراین فوکو هیچ دانشی را خارج از شرایط تاریخی خود بررسی نمی­ کند.
گفتمان هم ابزار قدرت و هم پدیدآورنده­ی آنست و در عین حال هم سدی در مقابل آن نقطه اتکای مقاومت علیه آن و نقطه عزیمتی جهت اتخاذ استراتژی علیه آن است. گفتمان، قدرت را تولید می­ کند، گسترش می­دهد و آنرا تقویت می­ کند و درعین حال تیشه به ریشه­ آن می­زند و امکان خنثی کردن آن را ایجاد می­ کند(غلامرضا کاشی، ۱۳:۱۳۸۱)
گفتمانها برای فوکو کانونهای قدرت هستند و باید به آنها از این دید نگریست که چگونه سازنده­ روابط قدرتند. از ویژگی­های تفکر فوکو این است که گفتمان را در ارتباطش با قدرت تعریف می­ کند. به قول فوکو گفتمان نقش محوری در ساختن فرد و فاعلان در سلسله مراتب قدرت دارد و آشکار کننده­ بازی قدرت در جایگاه مشخص است. فوکو بر ضرورت تعیین­کنندگی اجبار و تحمیل گفتار تأکید دارد و گفتار را حاصل نظمی اجتماعی می­داند که خود را بر گوینده تحمیل می­ کند و در پی آنست که سوژه یا فاعل شناسای فردی را به زیر افکند و در ادامه به کاربست­هایی که به عنوان شیوه ­های نظارت بر تولید گفتار، عمل می­ کنند، همچون ممنوعیت به عنوان یکی از رویه­ های طرد و کنار گذاری عمل کند، به این معنا که «هرکس نمی ­تواند از هر موضوعی سخن بگوید» فوکو با شناسایی گفتمان در هر دوره­ تاریخی،‌ روابط قدرت و شیوه­ اعمال قدرت در جامعه را ارزیابی از گفتمان و قدرت گفتمان آن عصر می­داند. به طور نمونه با تبارشناسی دو گفتمان ماقبل مدرن و گفتمان مدرن شیوه ­ها و روش های اعمال قدرت را این گونه بیان می­ کند:
در شیوه ­های مراقبتی و کیفری ماقبل مدرن روش های وحشیانه­ای چون آزار بدنی و شکنجه بکار می­رفت اما رفته رفته از قرن هجدهم به بعد مجازات بدنی جای خود را به مجازاتهای ظریف داد یعنی کیفرها ماهیتی ظریف و غیرخشن به خود گرفتند. ازینرو مجموعه کیفرشناسی جدید به جانب مراقبت و نظارت فراگیر معطوف شد. از این زمان نهادهایی چون مدارس، آسایشگاه ها و زندانها به منظومه­ای از نظارت فراگیر تبدیل شدند. اعمال نظارت بر فضای مورد نظر یکی از عناصر اصلی تکنولوژی انضباطی به شمار می­رفت، انضباط در واقع با سازماندهی به افراد در محوطه خاص تحقق می­پذیرفت هرکس در این حصار بود تا امکان نظارت بی وقفه بر او باشد، در سایه این نظارت مستمر، رفتار فرد در پرونده او ثبت و ضبط می­شد و سپس تهیه گزارش از کل پرونده سهولت می­یافت و تدوین نظامی شناخت­شناسانه ازین داده ها میسر می­شد (فوکو،۴۲:۱۳۸۷)

پایان نامه رشته حقوق

فوکو با بررسی میکروفیزیک قدرت خاطرنشان می­سازد که گفتمان علمی ـ اجتماعی با کیفیت سیاسی قدرت و ذهنیت فردی تلاقی پیدا می­ کند و در تعاملی مستمر و پیچیده بر یکدیگر اثر می­گذارند.
کلمات و مفاهیم که اجزای تشکیل دهنده ساختار زبان هستند ثابت و پایدار نبوده ­اند و در زمان و مکان­های متفاوت ارتباطات آنها دگرگون شده و معنای متفاوتی را القا می­ کنند. توجه به این نکته ضروریست که درون گفتمان­های متفاوت، جهان به صورت متفاوت درک می­ شود و تحول مفاهیم نیز به سبب تحول گفتمان­ها اتفاق می­افتد. معانی و مفاهیم نه از درون زبان بلکه از درون اعمال تشکیلاتی و ارتباطات اجتماعی ـ سیاسی (قدرت) ناشی می­ شود، همین که کلمات و مفاهیم در درون گفتمان­های مختلف گسترش می­یابند معنا و تاثیر خود را تغییر می­دهند. به عبارت دیگر گفتمانها امکانات تفکر را تعیین می­ کنند. آنها کلمات را از طریق راه­های ویژه تنظیم و ترکیب کرده و مانع ترکیبات دیگر شده یا آنها را جابجا می­ کنند. (عضدانلو،۴۳:۱۳۷۵) از آنجایی که مفاهیم آجرهای ساخت گفتمان­ها هستند، هر عاملی که باعث تغییر یا نو شدن گفتمان مسلط شود، به همان نسبت باعث تحول مفاهیم نیز می­ شود. این گونه است که دقت در کاربردهای مفاهیم هر عصر نماینگر تحول این مفاهیم خواهد بود.( توحید فام، ۱۵۲:۱۳۸۱)
درهر گفتمان، یک سری مفاهیم به عنوان گزاره­های گفتمانی شناخته می­شوند و مرزهای قدرت را حول خود تحدید می­ کنند چرا که مفاهیم از طرفی ابزار فهم جهان واقع و از طرفی ابزار معنا­بخش به جهان واقعند. تغییر مفاهیم در قالب تحول گفتمانها در هر دوره تاریخی قابل بررسی است. چنانچه گفته شد قدرت با ایجاد نظم در پراکندگی­های موجود مبانی انسجام یک صورت­بندی گفتمانی را تشکیل می­دهد و در واقع شرایط امکان را برای ظهور دانش خاصی در وضعیت تاریخی معینی بوجود می­آورد و مفاهیم خاص آن دانش در جامعه گسترده می­شوند و جا برای رشد و قدرت گیری مفاهیم همبسته با این گفتمان باز می­ شود. پس قدرت با شکل دادن به گفتمانی خاص، مفاهیم مورد نیاز آن گفتمان را بسط و رواج می­دهد در واقع می توان گفت که مفاهیم به عنوان واحد تحلیل گفتمان در ارتباط مستقیم با قدرت قرار دارند،‌ هیچ قدرتی بدون پررنگ کردن مفاهیم مورد نیاز خود دوام نمی­آورد و سلسله مفاهیم یک گفتمان بدون فرض و تشکیل قدرت در همان زمان قابل تحقق و ترویج نمی ­باشد. بنابراین گفتمانها سازنده مفاهیم هستند از اینرو احتمالات برای تعریف و معنی از راه موقعیتهای اجتماعی و تشکیلاتی بدست می ­آید که از سوی بکارگیرندگان گفتمان اشغال شده، بنابراین معانی و مفاهیم نه از دورن زبان، بلکه از درون کارهای تشکیلاتی و ارتباط قدرت مایه می­گیرد و ازینجاست که واژه ­ها و مفاهیم وقتی درون گفتمان­های متفاوت قرار می­گیرند، معنا و تاثیرشان دگرگون می­ شود، مفاهیم به عنوان واحدهای گفتمانی با واژه ها و مفاهیم فرعی همبسته ترکیب می­شوند و یا مانع ترکیب با مفاهیم مخالف می­شوند. پس مفاهیم می­توانند هم ابزار قدرت باشند و هم ثمره­ی قدرت. با به ثمر رسیدن یک گفتمان جدید، مفاهیم می­توانند یک مانع یا یک نقطه مخالف و مایه لغزش و یک نقطه آغاز برای استراتژی مخالف باشد پس مفاهیم می­توانند هم نیرودهنده به قدرت باشند و هم فرساینده قدرت باشند. بنابراین مفاهیم به عنوان واحدهای تحلیل گفتمان و به عنوان شاخص دانش موجود در هر جامعه در ارتباط مستقیم با قدرت قرار دارند و در پی قدرت گفتمان، قدرت مفاهیم آن گفتمان نیز تأثیر فزاینده بر قدرت می­گذارد و این چنین است که «قدرت مفهوم» معنی می­یابد. قدرت مفهوم از درون گفتمان متولد می­ شود یا به عبارت دیگر قدرت مفاهیم از قدرت گفتمان حاصل می شود. به عقیده فوکو گفتمان نه تنها همیشه ریشه در قدرت و دلالت بر قدرت دارد بلکه از جمله نظام­هایی است که قدرت از طریق آن بدست می­چرخد، گفتمان عناصر و مفاهیمی از گفتمان­های قبل خود می­گیرد و معانی آنها را تغییر می­دهد و مضمونی که خود می­خواهد به آنها می­بخشد. مفاهیم جدید در حقیقت برساخته از گفتمان هستند که هم منشأ قدرت و هم ابزار قدرتند. چرا که هرگفتمان شرایطی را بوجود می آورد که فقط یک سری از مفاهیم گفتمان­های قبل می تواند طرح و پررنگ شود. پس مفاهیم قدرت خود را از درون گفتمان­ها بدست می­آورند.
۲ـ۳٫ رویکرد این پژوهش
میشل فوکو تبارشناسی را به عنوان روش تشخیص و درک معنای کردارهای اجتماعی از درون عرضه می دارد. او پژوهشگر را ناظر بی­طرف پیکره­های گفتمانی ناگویا و گنگ نمی­داند، بلکه او را درگیر کردارهای اجتماعی مورد مطالعه خود می­داند. از نظر تبارشناسی گذشته نمرده است و محکوم نیست که غیریتی دست نیافتنی است. تبارشناس از نظر فوکو حکیمی اهل تمییز است که بر روابط قدرت،‌ دانش و پیکر انسان در جامعه مدرن تمرکز می­ کند. از نظر تبارشناسی، تاریخ داستان ترقی عقل کلی نیست بلکه عرصه عملکرد مراسم قدرت است. از دید تبارشناسی همواره همه چیز درحال تغییر و تحول است و هر مفهوم دارای تاریخ تطور و تحول است و کار تبارشناس دنبال کردن این مسیر است.
البته فوکو تبارشناسی را به عنوان روش علمی نمی­داند چرا که این روش یک قالب و نظم خاصی برای بکارگیری ندارد و به عنوان یک قالب دقیق و مشخص نیست که موضوع مورد مطالعه کاملا در قالب و چارچوب خاصی فرو رود و تبارشناسی با اصول واژگونی و انقطاع در پی بهم ریختن نظم تکوینی و تکاملی روش تاریخی ـ سنتی است، بنابراین فوکو از تبارشناسی به عنوان یک رویکرد یاد می­ کند. این رویکرد برای تحول مفاهیم رویکرد مهم و مناسبی است چرا که بر این اساس برای درک صحیح مفاهیم در وضعیت حال،‌ به ناچار به گذشته برمی­گردیم و تغییرات آن­را در بستر زندگی انسان جستجو می­کنیم تا نهایتا دریافت صحیح­تری از وضعیت جدید بیابیم. به نظر می­رسد نگاه تبارشناسانه می ­تواند تحولات حادث شده بر مفاهیم را بنمایاند. این پژوهش سعی دارد تحولات مفهوم اجماع را به عنوان یک مفهوم دینی در تاریخ اندیشه سیاسی اسلام بررسی کند و در این مهم از رویکرد تبارشناسی سود خواهد جست.
شیوه نوشتن فوکو گفتمان تفاوت یا تفاوتهای گفتمان­هاست. گفتمانها و روابط قدرت ـ دانش با هم رابطه این همانی دارند. چنانچه در بخش قبل توضیح دادیم مهمترین عامل در تبارشناسی شناخت دقیق رابطه متقابل قدرت ـ‌ دانش است. که در این رابطه قدرت به معنای قدرت حاکم و قدرت نهادی شده نیست بلکه قدرت به عنوان یک عامل جاری در همه چیز و همه جاست که روابط عاطفی افراد را نیز در بر دارد. دانش نیز می تواند ابعاد مختلف علوم را دربرگیرد فوکو در مهمترین اثر تبارشناسی خود دانش حقوقی ـ اجتماعی را مورد بررسی قرارداده­است. در پژوهش حاضر از آن جهت که در حول شناخت تحول مفهوم اجماع قدم برمی­داریم و اجماع به عنوان یک مفهوم اسلامی ـ‌ فقهی است، دانش مورد نظر ما نیز فقه خواهد بود و در نهایت رابطه قدرت که بر حسب موقعیت حاملان آن، حکام یا مردم است با دانش که حاملان آن فقها هستند بررسی خواهد شد که حاصل این رابطه برجسته شدن کاربردی از مفهوم مورد نظر به عنوان واحد تحلیل گفتمان هر دوره خواهد بود. البته برای روشن شدن تحولات در راستای مفهوم اجماع مفاهیم دیگری که در این گفتمان­ها زاده شده ­اند و یا رنگ جدیدی گرفته و متحول شده ­اند بررسی می­شوند. چرا که مفهوم مورد نظر از طرفی از تعامل با این مفاهیم که مفاهیم غالب در گفتمان محسوب می­شوند، قابل درک­تر است و از طرف دیگر نوعی تعامل و هم­سویی بین این تحولات و تحول مفهوم مورد نظر قابل مشاهده است که در ادامه روند بحث به طور آشکارتری دیده خواهد شد.
در این پژوهش مفهوم اجماع در تاریخ اندیشه سیاسی در اسلام با تاکید بر اندیشه شیعه در ایران انجام می­گردد برای بررسی این مهم تاریخ اندیشه شیعه را به دو بخش سنتی و جدید قبل و بعد از مشروطه تقسیم خواهیم­ کرد. به نظر می­رسد این مفهوم نیز مانند بسیاری از مفاهیم در دوره های مختلف تطور یافته است. چنانچه می دانیم در نظریه تبارشناسی هیچ حقیقت و اصل غیر قابل تغییری وجود ندارد. از دید فوکو حقیقت یک واقعیت بیرونی نیست که به دنبالش برویم، بلکه حقیقت برساخته قدرت است و آنچه حقیقت پنداشته می شود فراورده تلاقی رخداداها و برخورد نیروهاست. این نکته، نکته افتراق پژوهش ما با دید فوکو است چرا که در اندیشه اسلامی حقیقت واحدی وجود دارد که هدف ما رسیدن به آن است و اسلام یک حقیقت است تحولات مورد بررسی ما نفس این حقیقت را ثابت و غیر قابل تغییر می داند و چیزی که این پژوهش در پی آنست تعبیرهای مختلف از یک حقیقت واحد در عصرها و گفتمان­های مختلف است. بنابراین اصول ثابتند و تفسیر این حقایق و اصول در دوره های مختلف تحت تاثیر گفتمانـها و نظامـهای قدرت ـ دانش صورت گرفته­است. این موضوع که به طور مثال شیعه به عنوان یک ایدئولوژی ثابت چگونه در قالب بحثهای فوکویی جای گرفته است این گونه پاسخ داده می­ شود که مفاهیم و موارد تغییرپذیری در دین وجود دارد که قابلیت انعطاف و تطبیق با مسائل زمان و مکان را دارند و اجماع به عنوان مفهوم مورد بررسی این پژوهش قابلیت‌هایی در خود نهفته دارد که باعث می­ شود، تغییر وتحول آن دور از ذهن نباشد. هر چند که حقیقت اجماع در استنباط احکام زندگی از دین، حقیقت ثابتی است اما کاربرد و موضوعات آن در گفتمان­های مورد نظر تغییر کرده است.
مفهوم اجماع از آغاز تولدش در دو مذهب شیعه و سنی به گونه ای مختلف تعبیر و تفسیر شد، چرا که مهم­ترین اختلافات و تفاوت­ها بین این دو مذهب عبارت از مسئله امامت و عصمت است که مورد پذیرش مذهب شیعه و مورد انکار مذهب سنی هستند. بنابراین اصول ثابت و تغییرناپذیر هر کدام از این مذاهب باعث رویکرد متفاوتی به یک مفهوم اسلامی شده­است. به همین لحاظ در ابتدای کار اصول شیعه را مورد بررسی قرار داده و آن را قالب مسلم مفهوم اجماع دانسته­ایم. امامت به عنوان محوری­ترین مفهوم مورد اختلاف در اندیشه شیعه و سنی بارزترین تأثیر را در شکل گیری مفهوم اجماع در اندیشه شیعه گذاشته­است.
به نظر می­رسد برای استفاده از رویکرد تبارشناسی در مورد مفهوم یاد شده و نشان دادن رابطه دانش – قدرت در اندیشه فوکو یادآوری اولین پژوهش تبارشناسانه فوکو مفید و موثر باشد. در کتاب مراقبت و تنبیه فوکو روابط پیچیده قدرت ـ دانش و بدن را به عنوان موضوع تکنولوژی های قدرت در کانون بحث قرار می­دهد، بدن به عنوان موضوع بلاواسطه قدرت در جامعه جدید مطرح می شود که روابط قدرت ـ دانش بدنها را محاصره می­ کند و بدن به موضوع دانش تبدیل می­ شود، در این دوره که روش مجازات آزار جسمی در ملأ عام است باعث ساخته شدن زندان­ها می­ شود که هدف از ساخت آن تربیت بوده است. تربیت به عنوان هدف علاوه بر زندانها در نهادهای جدیدی مثل مدرسه و سربازخانه و … بکار گرفته می­ شود و این چنین است که به طور پیچیده رابطه قدرت و دانش همبسته شده است و حقیقت تولید شده که تربیت بوده با قدرت هم پوشانی داشته و یکی شد.

ز
زندان
تربیت
آزار جسمی

در مرحله بعد بواسطه معرفتی که نسبت به انسان حاصل شد، کردارهای مجازات تغییر یافت، چرا که انسان موجودی سودمند است و آزار جسمی او مناسب نیست و در نظام جدید آزار روحی جایگزین آزار جسمی شد. هرچند باز هم بدن موضوع مجازات است در اوایل سده هجدهم اتفاقاتی رخ داد که داوری درباره مجرمان به مقاماتی چون پزشک و روانپزشک واگذار می­شد اینک با این تحول هدف اصلی مجازات، درمان است و بدین سان نظام جدیدی از حقایق ظاهر می­ شود. ساخته شدن نهادهایی برای درمان و انضباط مورد نظر فوکو برای بکارگیری استعدادهای انسان به طور مستقیم و غیر مستقیم روی قدرت و سازو کارهای پیچیده آن اثر می­گذارد.

زش
روانپزشک
درمان
آزار روحی

 

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


*